همه ش ميگم اصلا به حضور يك مرد در زندگي  نياز ندارم اما اون شبي كه زلزله شد 

مامانمو كه چون نمي تونست فرار كنه توي آپارتمان هر بار زلزله ميشد تنها ميذاشتم ميومدم دم در مجموعه مون. 

اما دم در همه خونواده ها اسباباشونو جمع كرده بودن  و داشتن ميرفتن توي پاركها و اينها به مديريت آقاهاشون بود.

منم يه صندلي گذاشتم دم در مجموعه مون نك و تنها نشستم. 

مامانم بالا تنها بود من پايين 

اگه زلزله هم ميومد چندان فرقي نميكرد وضعيت منو مامانم  يكسان بود. 

مجموعه 13 سوييتي ما كه كلا خالي هست و ما فقط توش زندگي ميكنيم.

اما محلمونم بعد از زلزله تقريبا خالي شده بود. 

هيچ خونواده اي هم تعارف نكرد ميخوايين با ما بيايين بريم پارك! 

 

چقد احساس تنهايي كردم اون موقع.و احساس نامردي بخاطر اينكه مامانمو تنها گذاشته بودم توي آپارتمان.