رفته بوديم خونه خانوم عليپور  

خانوم عليپور يك ميناي سخن گو داشت كه خيلي نوك بزن و شيطون بود . ميومد روي سر ما  مي نشست و پاش به موهامون هم گير ميكرد و هي نوكمون ميزد.

اما نكته جالب مينا خانوم اين بود كه اسم يكي از پسرهاي جلسه شعرمون رو كه مياورديم خودش رو باد ميكرد يه كوچولو هم دمش رو پايين ميداد و خودشو خم ميكرد و يك جيش كوچولو ميكرد ! 

تقريبا ميشه گفت هربار اسم پسره رو مي آورديم خانوم مينا جيش رو ميكرد 

البته ما هم زرنگي ميكرديم و هروقت احساس ميكرديم مينا خانوم جيش داره شيطنت ميكرديم و اسم پسره رو مي آورديم . جيش كه ميكرد از خنده غش ميكرديم! و با هم ميگفتيم: 

اين ميناهه هم اين پسره رو مي شناسه!