این عکس رو از اقای ابراهیم زاده خواستم برام بفرستن 

عکس پروفایلشونه

خیلی کله شیرینی داره این پسره عین هندوونه هست

کش شلوارشم عالیه برای کشیدن

 یادمه یه بار یه پسرکوچولو توی همین قیافه ها سوار کالسکه بود باباش رفت توی یه مغازه که مامان منم توش بود و بچه رو دم در مغازه تنها گذاشت

 

منم منتظر مامانم بودم دم مغازه

به پسربچه زل زدم پسره احساس خطر کرد برگشت پشت سرش نگاه کرد دید باباش نیست 

ناچار به من لبخند زد یک لبخند که در نبود حمایت پدرش از سر ناچاری به من تحویل داد که یعنی ما دوستیم با هم

متو نخوری!

😉