مولاژ زنده
یه روز رفته بودم توی اتاق سونوگرافی منتظر استاد بودم که بیاد
اتاق سونوگرافی هم پر بود از پاراوان و پرده و مولاژ (مجسمه های انسانی) و وسیله خلاصه خیلی بهم ریخته بود
همینطور پشت میز نشستم با خودکار بازی میکردم
بعد پاشدم به وسایل ور رفتم باز اومدم پشت میز نشستم و زدم زیر اوازی ملایم در حد زمزمه
یک آن چشمم به خانوم اکبری نظافت چی بخش افتاد که تمام مدت کنارم با فاصله سه متری بین وسایل نشسته بود
و لبخند مورزیانه و ترسناکی روی لبش بود و به من زل زده بود
جیغی کشیدم که از اعماق دوازدهه ام خارج شده بود.
لامصب صحنه ترسناکی بود
دیدن یه ادم زنده
اونم بین اون همه مولاژ
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۰۴ ساعت 11:9 توسط منیژه رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"