یه روز رفته بودم توی اتاق سونوگرافی منتظر استاد بودم که بیاد

 

اتاق سونوگرافی هم پر بود از پاراوان و پرده و مولاژ (مجسمه های انسانی) و وسیله خلاصه خیلی بهم ریخته بود

همینطور پشت میز نشستم با خودکار بازی میکردم

 

بعد پاشدم به وسایل ور رفتم باز اومدم پشت میز نشستم و زدم زیر اوازی ملایم در حد زمزمه

یک آن چشمم به خانوم اکبری نظافت چی بخش افتاد که تمام مدت کنارم با فاصله سه متری بین وسایل نشسته بود

و لبخند مورزیانه و ترسناکی روی لبش بود و به من زل زده بود

 

جیغی کشیدم که از اعماق دوازدهه ام خارج شده بود.

لامصب صحنه ترسناکی بود

دیدن یه ادم زنده

اونم بین اون همه مولاژ