اسانسور1
یه زواری توی اسانسور گیر کرده بود
همین الان رفتم بهش دلداری دادم و گفتم
اشکال نداره
نگران نباشین
مامان منم چتد روز پیش توی این اسانسور گیر کرده بود
اوردیمش بیرون
حالا همه ش هم دروغ بود
نمیدونم چرا کارهای خیرم هم با دروغ و خلاف همراه میشه همیشه
دیگه کارهای خلافم بماند
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۰۴ ساعت 9:26 توسط منیژه رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"