اوضاعی شده که آدم نمی داند گریه کند یا خنده.

 در کتابخانه نشسته ای که یک بنده خدایی صندلی اش را کمی جا به جا می کند و یک دفعه همه سراسیمه از جایشان بلند می شوند و به سمت در خروجی فرار میکنند.

از آن طرف ما در طبقه چهارم زندگی میکنیم و کسی اگر راه برود همیشه یک زلزله ی دو الی سه ریشتری احساس میشود با این اوصاف  خواهر ترسوی من تا کسی دو قدم در اتاق راه برود از جا می پرد و می گوید: چی شد؟ چی شد؟ زلزله شد؟!

حالا پیش خودمان بماند برادر کوچکم که هیچ سوالی نمی پرسد و در کسری از ثانیه به طرزی که خودش هم باورش نمیشود که چگونه، خودش را به کوچه میرساند که چنین حرکت سریعی در جای خودش جا دارد در کتاب گینس ثبت شود.

خدا را شکر که مادربزرگم معمولا  سر گیجه دارد و به همین خاطر زلزله شش ریشتری را هم احساس نمی کند و با آرامش تمام سر جای خودش می نشیند تا چه پیش آید.

مادرم هم این روزها خیلی صلوات می فرستد و سعی میکند که چهره اش آرامش بخش باشد اما هیچ کس انکار نمی کند که همیشه نگرانی یک مادر در چهره اش هویداست.

اما پدرم سعی میکند در چنین شرایطی اعضا خانواده را اداره کند. خوبی پدر داشتن همین است.من احساس میکنم پدرم که در خانه است زلزله جرات نمی کند به کسی آسیب برساند و راهش را کج میکند.کو تا برادرم به این مرحله برسد.

حتما می پرسید که خودم موقع زلزله چه اقدامی انجام میدهم.هیچ! من معمولا غش میکنم و وقتی که به هوش می آیم خطر دیگر رفع شده است!