زلزله
زلزله كه شد من داخل كتابخانه بيمارستان امام رضا (ع) بودم. اول شك داشتم كه زلزله شده يا نه اما با ديدن چهره وحشت زده ساير دوستان فهميدم متوهم نشده ام. و بدون توجه به توصيه هاي ايمني بجاي پناه گرفتن مثل بقيه دوستان از كتابخانه پريدم بيرون .
با وجود اتمام زلزله اما دست و پاي اغلب بچه ها به رعشه افتاده بود و هنوز پس لرزه وار مي لرزيد. اول ياد مادربزرگم افتادم كه در خانه تنهاست بعد از تماس با او به ياد بيماران افتادم كه روي تخت بودند و امكان خروج از بخش را نداشتند.بعد هم خدا خدا كردم كه براي روستاييان اتفاقي نيفتاده باشد.
در همين اثنا ياد كارهاي انجام داده و نداده ام افتادم. قرضهايم ، حلاليت طلبيدن از حقوق مادي و معنويي از دوستان كه شايد ضايع كرده باشم.اصلا كل زندگيم جلوي چشمم آمد.
يعني نه تنها ساختمان و خودم در اثر تكانهاي شديد زلزله از خواب بيدار شده بوديم كه افكارم هم از خواب غفلت جهيده بود. آدم در شرايط عادي كم كم بخواب ميرود و فقط همين تلنگرهاي چند ريشتري گاه گاهي كه براي خودش و اطرافيان به وجود مي ايد ميتواند دست او را بگيرد و از زير خروارها روزمرگي بيدارش كند.
خودمانيم.اگر آدم به خودش تكاني ندهد هستند آيات الهي كه او را به خود مي اورند. آياتي كه چه به نشانه ترس و اطاعت و چه به نشانه شكر بايد بخاطرشان نماز آيات خواند و دوباره در برابر عظمت و وحدانيت خالق هستي سر تعظيم فرود اورد.
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"