3 خاطره
1. ديشب با يكي از پسرهاي جلسه توي تلگرام بحث بي سابقه شديدي پيش اومد و توي گروه آبروشو بردم! البته فقط بحث رفتارهاي بي ادبانه ش بود.
وسط دعوا توي پي وي گفت اره من بي ادب و لوده و بي حيا هستم و شما مريم مقدس. منم معمولا وسط دعواها خنده ام ميگيره(چون كلا كار احمقانه اي هست دعوا كردن!) تا اينو گفت علي رغم عصبانيت شديد خنده ام گرفت گفتم چرا بزرگش ميكني؟!اينا كه همه ش يه چيزه.تو فقط لوده هستي! لوده!
بعد يه جا هم گفت ميدوني لوده بازيهاي منو چرا نميتوني تحمل كني؟! چون شعر آييني ميگم!
منم گفتم:ها!!! ديدي قبول كردي لوده هستي!
كم كم حرفها تعديل شد! و بحث به سمت خود زني پيش رفت....
بعد گفت:آبروي منو بردي توي گروه
فكر ميكنين من چي گفتم بهش؟!!!
خيلي خيرخواهانه و براي دلداري دادنش گفتم نگران نباش تو اونقدرها هم توي گروه آبرو نداشتي! همه چيزهايي رو كه توي گروه گفتم بقيه ميدونستن!
خودم بعدش از جوابي كه دادم روده بر شدم.
در نهايت براش گل فرستادم و گفتم دور و بر من نباش.
پايان
***
2.ديروز توي يك گروه تلگرامي زنونه سوالي پرسيدم و گفتم هركي جواب بده الهي خدا يه غلمان اون دنيا بهش بده
يكي گفت ميگن غلماني اون دنيا در كار نيست و خدا هيچ امكاناتي براي بانوان در بهشت در نظر نگرفته!
بهم خيلي بر خورد كمي فكر كردم و گفتم: ما خودمون جزو امكاناتيم! اونوقت خدا اون دنيا برامون امكانات در نظر نگرفته؟!
***
3. چند سالي هست كه براي يكي از روزنامه ها مطلب ميفرستم و هرگز كسي رو كه براش مطلب ميفرستم نديده بودم توي اين مدت.چند روز پيش توي يك جلسه به اتفاق همسرش اومد جلو خودش رو معرفي كرد.طرف بور بور بود!
يادم به متني كه چند هفته پيش براي چاپ بهش ايميل كردم افتاد.گفته بودم توش:من از اين مرداي بور كمرنگ نميتونم حرف شنوي داشته باشم.
وقتي كه ديدمش بلافاصله ياد اين متنم افتادم.اتفاقا متن جزو متنهايي بود كه چاپ هم شد توي روزنامه.چون اغلب متنهام برگشت ميخوره.
تا حالا هربار كه تماس ميگرفت و مثلا ميگفت تا دو ساعت ديگه يك متن بفرستين براي روزنامه زود نيم ساعته ميفرستادم.حالا كه فهميدم بوره ديگه نميتونم به حرفاش عمل كنم! طفلي خيلي هم بور و كمرنگ بود!!!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"