پيشي
امروز صبح از اتوبوس كه پياده شدم باز پيشي خوشكله رو ديدم. يك پيشي بي نهايت ناز هر صبح توي ايستگاه اتوبوس تقي اباد كه توي خيابون بهار هست با نزاكت ميشينه كه يك خانوم كارمند كه من ميشناسمش از اتوبوس پياده بشه و صبحونه شو بهش بده.
پيشي ناز و باهوشي هست و البته بازيگوش.
من امروز صبح كه ديدمش مثل هرصبح گفتم پيشي؟! اونم از جاش كه زير صندلي ايستگاه اتوبوسه پا شد اومد جلو و مثل هميشه چند قدمي توي مسيرم منو همراهي كرد كه بعد برگرده توي ايستگاهش.كمي باهاش كه بازي كردم بازيگوش شد! راه كه ميرفتم از پشت كفشمو ميگرفت و مانع دور شدنم ميشد.حتي يه بار گازم گرفت و تيزي دندوناش رو روي ساق پام حس كردم. بعد كه ديد دارم ميرم سر جاش واستاد و دور شدنمو نگاه كرد. همينطور كه دور ميشدم صداي جيغي رو شنيدم وقتي كه برگشتم ديدم داره دنبال يك خانمي ميكنه كه با اونم بازي كنه! اما خانومه اهل بازي نبود! فرار ميكرد و ميگفت چه گربه وحشيي كمكم كنين!!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"