بدجنس
معدود افرادي هستن كه مومن هستن ولي علاوه بر اينكه از جان و مالم در برابرشون نميترسم ازشون خوشم هم مياد. (البته يك كم!)
يكيشون "فاطمه . ر" هست.
چون ميدونم وبلاگم رو ميخونه اينو اينجا نوشتم.هرچند سعي ميكنه منو توي راه خودش بياره و من حرفاشو قبول ندارم، اما روي حرفاش ميشه فكر كرد.يه بار رفتم دفتر نهاد رهبري سپاه طرف يه روحاني بود قاطي!اصلا كه نميشد روي حرفاش فكر كرد نميشد به حرفاش هم گوش داد! جونمو برداشتم و در رفتم از توي اتاقش.يه بار ديگه هم رفتم شهرك سلامت اونجا هم يه روحاني بود كه باز هم موفق شدم جونم رو سالم در ببرم از دستش. البته چندان هم مطمين نيستم! شايد در آينده مشكل ساز بشه برام!
خلاصه يه بار براي بچه همين فاطمه.ر يه جشني گرفته بودن فكر كنم وليمه ي يه چيزيش بود كه يادم نيست چيش بود.بچه ش رو كه سپرده بود به من يا شايدم خودم رفتم بچه ش رو بغل كردم وقتي كه ديدم كسي دور و برمون نيست بهش گفتم: ببين ما شله ميخوريم به سلامتي تو ولي تو خودت نميتوني شله خودت رو بخوري بايد شير بخوري!(طرف هنوز شيرخوار بود) اونم هاج و واج دقيق شده بود روي حرفاي من اما چيز زيادي درك نكرد و گيج ميزد.آخه چهره ام مهربون بود اما از حرفام بوي بدجنسي متصاعد ميشد!
چقدر من بدجنسم نيست؟!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"