دیروز یکی از دوستان شاعر قدیمی بهم پیامک داد که بیا فلان کافه با بچه ها قرار داریم هر ماه ما دور هم جمع میشیم.با خودم گفتم وای باز این بچه های سپیدسُرا با هم قرار شب شعر گذاشتن منو دعوت نکردن برم پدرشون رو در بیارم.

بعد که رسیدم کافه مزبور هیچکدوم نبودن.منتظر موندم بلد هم نبودم توی یک همچین محیطهایی چطورمنتظر میمونن! چون دور و برم فقط مرد بود سعی میکردم چیزی بخونم مثلا اشعار روی دیوار رو ولی به طور ابلهانه ای به مطالب بی اهمیت خیره میشدم و صدبار مکررا میخوندمشون.کافه پر از کتاب بود و وسایل قدیمی داشت و یک پیشی که روی ایوون نشسته بود (کافه یک خونه بود که به هیات کافه ادبی و هنری درش آورده بودن)محیط جون میداد واسه این  جوونایی که توهم شاملو  و اخوان بودن دارن.بعد هم که فهمیدم اصلا شب شعری در کار نیست فقط 4 نفر میخواستن دور هم جمع بشن.تازه یکی از 4 نفر نیومد یکی آخری هم که اومد مرد بود! یک کم جا خوردم.اما آدم بدی نبود و طبق قراری که با خودم داشتم به فرهنگ اونا کار نگرفتم.اونا با هم دوست بودن و دست دادن با هم.

اما قسمت بد ماجرا این بود که یک لیوان چاییش 4 تومن بود!اصلا خوشم نیومد.امکان نداره شاملو واخوان چایی 4 تومنی خورده باشن و شاعر شده باشن!