مرگ در ايستگاه منتظر است 

روي ريل قطار خوابيده 

زير بال چپ هواپيما 

توي آيينه اش ترا ديده 

*** 

در سلام چراغ ِچشمك زن  

توي چالوس، تنگه هرمز 

جاده مشهد - اسفراين يا  

در پدال قديمي ترمز

***  

مرگ شايد كه لخته اي باشد 

كه به مغز تو مي شود پرتاب 

سكته اي توي خواب آرامي 

زير نور شبانه مهتاب 

*** 

مرگ گاهي عفونتي ساده است 

سينه پهلو و بعد هم پايان 

گاهي اما قوام آن سخت است  

مثل يك توده ي پر از سرطان 

*** 

مرگ جريان زندگيست عزيز 

توي سيمي كه يك سرش لُخت است 

با تو از بچگي بزرگ شده 

با تو مثل برادرت اُخت است 

*** 

با تو خنديده، با تو رقصيده 

دور ميز تولدت گشته 

با تو رفته ست مدرسه هر صبح 

از سر كار با تو برگشته 

*** 

پشت فرمان ِ عيش چرخانده 

دستهاي دوباره مستت را 

مرگ صد بار وقت بچگي ات 

روي پله گرفته دستت را 

*** 

مرگ مردي است خوش قد و بالا 

وَ مقرب به نام عزراييل 

ديدنش كار چشم هر كس نيست 

مثل هنگام وحي و جبراييل 

*** 

مرد، خوش چهره مي رسد يك روز 

مهربان با تو، از خدا بهتر 

مرگ پايان غصه و درد است 

تا تولد، تولدي ديگر 

***  

زندگي هم ترا خشن كرده 

مرگ آمد كه مهربان بشوي 

پيريت را به خاك بسپاري 

پوست انداز تا جوان بشوي