امام رضا علیه السلام
ترا دوست داشتم
با اینکه سپرده بودند زنهای عجم نباید مردهای عرب را دوست داشته باشند
ترا دوست داشتم
حتی وقتی که گفتند محمد در حرا خواب و رویا دیده است
ترا دوست داشتم
حتی وقتی که حاجتم را ندادی
ترا دوست داشتم
وقتی که با دوست سنی ام به پارک میرفتم و درباره خلافت عمر حرف میزدیم
موقعی که حرم می آمدم
زرنگی میکردم و
اذن دخول نمیخواندم
تا زودتر از بقیه به ضریح برسم
چون ترا دوست داشتم
ترا دوست داشتم
بعد از برف
بعد از باران
در بهار
در زمستان
در کربلا
در آتن
بعد از نماز
پیش از شراب
لعنت به من
حتی همین الان که میدانم به من فکر نمی کنی
به تو فکر میکنم
و دوستت دارم
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۱/۰۲ ساعت 22:36 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"