من
سر را زدم به سنگ دیانت ترک نخورد
زد پشت پا به چرخ و کتک از فلک نخورد
بر سفره هدایت دین خدا نشست
خورد آنچه را که بود در آنجا، کلک نخورد
تا باورش کنند به پیمان و دوستی
حتی قسم به حرمت نان و نمک نخورد
یا قطره های تلخ... وَ یا غصه های داغ
آبی از آسمان حقیقت خنک نخورد
از پشت سر مگر که شکستش دهد که او
یک فن ازین حریف کهن بر تشک نخورد
من آن کَسم که هیچکسی را رکب نزد
من آن کسم که از احدی هم رکب نخورد
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۱/۲۴ ساعت 17:44 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"