دامن درد
دارد حضور دامن من درد می کند
غم دختر ستم زده را مرد می کند
گردی که حل شدست درون شراب مرد
او را به دست فاجعه ولگرد می کند
اصلا خیال کن که تو عین محبتی
غم چایی نگاه ترا سرد میکند
گیرم که سبز مثل بهاری و ترد و تر
پاییز برگ و بار ترا زرد می کند
او هیچکار با تو نکردست و رفته است
کاری که با تو خاطره اش کرد می کند
مردم اگرچه دست خدایند در زمین
هرکس ترا به سمت خدا طرد می کند
یک مرد را اگرچه که نامرد می کند
غم دختر ستم زده را مرد می کند
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۲/۳۱ ساعت 21:31 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"