در برف زندگی گذرم را ندیده ام
یک رد پای خود، اثرم را ندیده ام 

میخواست موی بخت مرا دلبخواه تیغ
آیینه ای که پشت سرم را ندیده ام

اعدام شد پدر که یتیمی به من رسید
در ثبت سهمیه پدرم را ندیده ام

وسعم به قدر راه درون_شهری است و بس
من عکسهای در سفرم را ندیده ام

رفتم به کارخانه و شب خانه آمدم
من هیچوقت دور و برم را ندیده ام

هی کار کرده ام همه_شب، کار و کار و کار
فرصت نشد که من هنرم را ندیده ام

مستاجری کشیده ی هر کوی و برزنم
جز لحظه های دربه درم را ندیده ام

مجبور بوده ام همه جا وقت انتخاب
در هیچ مطلبی نظرم را ندیده ام

تن داده ام به بخت و  شدم از مجردات
این شد که در جهان پسرم را ندیده ام

یک تسلیت به اسم من و مرگ چاپ کن
در روزنامه ها خبرم را ندیده ام

#ایواخانوم