الان دم غروب  رفتم زیر آسمون که با خدا صحبت کنم

مقابلم یک سراشیبی تند هست  که به زمینهای کشاورزی ختم میشه

سمت راستم یک تراکتور که از مزرعه برگشته داره خودشو توی حیاط خونه جا میده

سوییت دکتر سمت راسته که خالیه و با زن و بچه ش رفته تفریح

سمت چپ و مقابل یک جاده پیچ دار هست که این ساعت دم غروب نور ماشینهای رفت و.برگشتی مسیرش رو نشون بیننده میدن
و عبور و مرورشون به آدم حس جریان داشتن و زندگی میده

به نوبه خودش برای یک روستا جاده شلوغیه

اون طرف زمینهای کشاورزی دوباره تپه های مرتفع هست و یک جاده دیگه که
ماشینهای عبوری نورشون توی مسیر جاده گهگاه دیده میشه و گهگاه میره پشت تپه ها و ناپدید میشه
این جاده به یک عالمه نور ختم میشه که احتمالا روستای احمداباده
اگر مشهد بودم به اون تعداد نور میگفتم یک تعداد کم نور اما اینجا اون تعداد نور زیاد به نظر میاد

از زیر هر درختی صدای خش خشی میاد که شاید صدای وول خوردن قورباغه باشع شاید خرگوش شاید روباه شاید خش خش برگهای خشک آویزون از درخت ها و شاید هم توهم

هوا سردی مطبوعی داره که مجبورت نمی کنه برگردی توی خونه اما وادارت میکنه ژاکت بپوشی

رفتم آهسته توی تاریکی و سکوت اون طرف باغ که آشپزخونه نگهبانمون هست رو هم ببینم 

تا جایی که میشد قدبلندی کردم و فضولی کردم  اما چیز زیادی از خونه ش رو نتونستم ببینم با اینکه پرده نداشت 
ولی موقع برگشت به این سمت باغ سریع توبه کردم

بعد

یک جای خوب پیدا کردم

دست به سینه واستادم
به آسمون نگاه کردم
و
به خدا سلام کردم

حواسم به دکلی که توی گرگ و میش هوا دیده میشد پرت شد

ولی زود خودمو جمع کردم

آسمون تعداد متوسطی ازستاره داشت 
اگر مشهد بودم به این تعداد ستاره میگفتم یک عالمه ستاره ولی اینجا
به نسبت یک روستا ستاره هاش کم بود توقع من خیلی بیشتره برای ستاره داشتن یک روستا

خلاصه

دوباره به آسمون نگاه کردم و دوباره گفتم سلام
خودمو به خدا معرفی کردم
در هرصورت 
میدونم که اون منو میشناسه
اینکار رو بیشتر برای جلب توجهش کردم و شیرینکاری
البتع این رو هم میدونه

بعد گفتم خوبی؟
بعد دیگه حرفی به ذهنم نرسید
یک کم راه رفتم و دوباره به اسمون نگاه کردم و گفتم
مامانمو شفا میدی؟

بعد یک صدای خش خش از اون سمت باغ اومد
ترسیدم گرگ باشع
زود اومدم دم در سوویتم
گفتم من از ۲۲ بهمن عوض میشم
تو هم عوضش مامانمو شفا بده

میدونم که باور نمیکنه که من عوض میشم

منم میدونم که اون مامانمو شفا نمیده

اینه که بهش گفتم شب بخیر
بعدم گفتم بای که باورش بشه ازش ناامیدم و دارم میرم 
بعدم خیلی عادی اومدم توی سوویتم 

۲۲بهمن روز خوبی برای عوض شدن هست؟
یا صبر کنم سال ۱۴۰۰که روند باشه؟

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺