داستان ما

این عکس تولد جمیله ساداته که از کانال اقای موسوی کش رفتمش
هنوز نمیتونم به کرامات مرحوم بگم
اینجا هم تولدش بود هم پاش شکسته بود رفته بودیم خونه شون برای عیادت و تبریک
از راست عطیه انتظام هست اون خانمی که شال و بارونی داره
کنار سرش کاشی امام رضایه
بالای سرش توی قاب جد کراماته که به دستور اقای خامنه ای به جهت پاره ای از مشاهدات و کرامات مقبره براش ساختن
کنارشون آقای سرداری حایز رتبه کشوری ترانه
سمت راست آقای سرداری و چپ تره تصویر صاحبی هست مرد خوش صدای جلسات
کنارش ممدامین مو فرفری
کنارممدامین ممدحسین پسرمادره
بالای سر ممدحسین کابینته
جلوی ممدحسین مهندس موسویه که دست به سینه واستاده
اقای موسوی کاندید شورای شهر مشهد شد
با کمترین هزینه تبلیغ در تاریخ تبلیغات ایران
به شدت درستکاره و اگر رای میاورد عمرا میتونست که کار کنه
ماها توی شب شعر میخواستیم از کسی شیرینی بگیریم میگفت این کار حروم خوری هست
و کلی دردسر داشتیم
لذا توی ایران امکان کار سیاسی مسلما براش فراهم نیست
کلا درست کار در حد مو از ماست هست
پایین ستون خانم چادری مامان کرامات هستن
کنار حاژخانوم که یک کله با چشم بسته هست منم
کنار من خانم سیدموسوی هستن یک خانم شاعر ارام و متین
اون دختر کوچولو مقنعه سفید نمیدونم کیه
اون دختر مقنعه سرمه ای زینب دختر دکتر پورحاجیانه
کنارش خانم با چادر و مقنعه رنگی خانم موفقه خانم دکتر پورحاجیانه
اونی که دورش خط کشیدن خود کراماته
و
اون خانم کنارش که یک بچه پریده پشتش خانم ابراهیمیانه اون پسر کوچلو هم پسرشه و پشت سرش هم ترانه سرای کشوری هست یعنی همسرش که قبلا معرفی شد
این بود داستان ما
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"