نان و سگ

این نون خوشمزه روستایی رو الان یکی از دوستان برام اورد
قبلش رفتم کمی توی زمینهای کشاورزی چرخیدم
اینجا زمینهایی که فکر میکنی کوچه هستن هم صاحب داره و تا به خونه ای نزدیک میشی یهو صدای پارس سگ میاد و احتمال گاز گرفتن زیاده
الان داشتم زمینهای کشاورزی رو از ارتفاع یک تپه نگاه میکردم که یهو چشمم به یک سگ افتاد که درازکشیده بود و بهم زل زده بود
یهو هول شدم و برای اینکه به سگ ثابت کنم دوست هستم و ازش نترسیدم بهش گفتم:
اوه! سلام عزیزم خوبی؟چه خبرا؟چقد خوشکلی
اتفاقا خیلی هم زشت بود ولی چاره نداشتم از با محبت حرف زدن و تعریف کردن ازش
ولی سگ خیلی بی اهمیت روش رو کرد اونور و خوابید .فکر کنم فهمید ترسیدم و دارم چاخانش میکنم
منم خیلی آهسته چرخیدم و طوری که سگه نفهمه دارم تند راه میرم دور شدم به اندازه کافی که دوووور شدم شروع کردم به دویدن و اومدم توی درمانگاه و سوویتم
#ایواخانوم
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"