برکت

اینجا سر خاک مامان خانم رجایی هستیم
اونا که ایستادن زیاد مهم نیستن
مهم منم که نشستم به روز رفتم خونه خانم رجایی مامانشون برعکس مامان من ساکت و آرومن
همینجور ساکت بودن با یک لبخندی روی لب
او من خسته بودم یک قورت چایی خوردم گفتم آخییییییش
حاژخانوم شروع کردن ریزریز خندیدن
چرا اینقد این مامانها خوبن و گناه دارن که پیر میشن
خیلی گناه دارن
میگم آ
من ۱ میلیون و دویست سیصد داشتم الان داره دو ماه
میشه هنوز تموم نشده کلی عسل و مویز و رب انار و اینا هم برای خونه خریدم
زندگی رو هم از صفر شروع کردم الان داره میره به سمت دو ماه هنوز ۴۰۰ تومن دارم
اغلب چیزایی هم که خریدم هنوز هستن
میگم آ
زندگی اونقدرها هم سخت نیست
البته من قبول دارم که یک نفرم
آب و برق و گازم و سوويتم مجانيه یک مقدارم همرام چیز کردن و نخریدمشون
اما بازم خیلی برکت کرده نفرتم از روحانی کمتر شد
برکت الله
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۲۵ ساعت 23:20 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"