دیشب که اسب خواب را پرواز دادم
رفتم سوار خر شدم هی گاز دادم

در تشت بی همسایگی هی رخت شستم
رخت خودم را با خیال تخت شستم

در پای خار تشنه هرشب شاش کردم
انگشت خود را تا ته خشخاش کردم

 

فحشی به خود وقتی که بودم مست دادم
روی پل دل با حقیقت دست دادم

خوردم اگر گاو زیادی گاو خوردم
گاوی که گه بودست را با واو خوردم

هرشب به یمن شادخواری مست بودم
با دشمن جان خودم همدست بودم

خود را میان دزدها احساس کردم
ترم خودم را با تقلب پاس کردم


هی قیمه های تازه را با ماست خوردم
کج هی نشستم گرچه که یکراست خوردم

موی خودم را محض مردم رنگ کردم
شلوار خود را هی گشاد و تنگ کردم

یک عمر در دنیا پی احساس بودم
دنبال کشف نکته های خاص بودم

با دشمن خود شیش و با دل هشت بودم
یک وقت مشهد گاهگاهی رشت بودم

پولی اگر دستم میامد جیغ می زد
من را خدا هم روز و شب هی تیغ می زد

تا آخر عمرم پی الگانس بودم
از روز اول فطرتا بدشانس بودم

زردی گرفتم روز اول بخش نوزاد
لیلی منم عاشق شدم اما به فرهاد

حتی شبانگاه زفاف اسهال بودم
روز طلاقم واقعا خوشحال بودم

رفتم کنار رود کارون جنگ کردم
ریش جهان را توی خونم رنگ کردم

جانباز بودم بستری در بخش خلها
موجی شدم در رود نه، در کوه و صحرا

پیروز شد سایپا و من بازنده بودم
پیکان من مال تو ، من راننده بودم

در شعرهایم روز و شب از غم نوشتم
شادی اگر کم بود من هم کم نوشتم

دنیا جهنم بود و آن دنیا بهشت است
مشق شب من را خدا تنها نوشته است

این لاک را مادر گرفته، لاک من نیست
قبر مرا بابا خریده ، خاک من نیست

من لحظه های خویش را در شعر گفتم
این لحظه ها شعری نبود و معر گفتم

دیشب که  شیر زندگی را ماست کردم
هرکار زشتی را دلم می خواست کردم

بینی و بین الله من عاقل نبودم
من بین خورشید و شما حایل نبودم

این زندگی ۶۳ سال از عمر من بود
چشم و فروج و سینه و قلب و دهن بود

من شیعه ام اما به من گفتند رافض
گفتم بگو، بدتر بگو، فعلا خدافظ


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺