پارسال همین موقعها بود که طبابت رو شروع کردم اونم از بیمارستان!!
چشم سفیدی تا چه حد؟!
خب از درمانگاه شروع کن  که دست گل کمتری ممکنه به آب بدی

هیچی دیگه کشیک بودم و روز آخر آذر باید میرفتم خونه که بهم خبر دادن شب یلدا پزشکی نیست که بیمارستان واسته تو باس واستی

منم ناراحت که این چه شانسیه
یهو یک پزشکی که موضوع رو فهمید پیام داد و گفت چقدر تو هالویی؟! چرا باید تو حلال همه مشکلات باشی بگو من شب یلدا میخوام خونه مون باشم

اینو که دوستم گفت ناراحتیم به عصبانیت تبدیل شد
پامو کردم توی یک کفش که من شب یلدا طبق برنامه کشیکها باید برم خونه مون

حالا خونه ماهم خبری نیست شب یلدا

تازه مامانمم همیشه میگه۹شب بخوابین من حوصله سر و صدای تلویزیون رو ندارم

هیچی دیگه طفلیا مسوولین بیمارستان بالاخره یک پزشک فداکار پیدا کردن بیاد شب یلدا کشیک واسته

منم اسبابامو جمع کردم که راننده شبکه بیاد کلات دنبالم ببرم مشهد

حالا پرستارها هم میگفتن نرو مشهد
هم جاده ها برفیه و گردنه های کلات خطرناکه
هم ما برنامه داریم بیا سوویت پرستارها و ماماها تا صبح بخور بخوره
 پول جمع میکنیم قراره برنامه داشته باشیم
راننده بیچاره رو هم اذیت نکن بذار امشب پیش زن و بچه ش باشه
تو که به هدفت رسیدی و مریض نمیبینی امشب

اما من پامو توی یک صندل کرده بودم که الا و بلا من باس برم خونه مون امشب
با خودم گفتم تازه پولم باس بدم برای شب یلدا
منم که.دکترم لابد باید بیشتر پول بدم اولین
حقوقم رو هم که هنوز نگرفته بودم

هیچی دیگه
راننده بیچاره از زیر کرسی که روش انار و تشکیلات بود پاشد اومد دنبالم و منو رسوند مشهد
توی راه بچه های پرستاری زنگ زدن که رییس بیمارستان کلی خوراکی و میوه و تنقلات و شام خریده 
و
مساله دنگی دونگی هم منتفی شده کاش نرفته بودی

منم حدودا ۸رسیدم خونه
مامانم تا رفتم خونه گفت امشب خیلی سرده زودتر از ۹ بخواب من سردردم

هیچی دیگه شب یلدا خوابیدم
و بچه های بیمارستان زدن و خوردن و رقصیدن و تا صبح یک مریض هم نداشتن


#ایواخانوم