الان از مشهد رسیدم لاین
جاده خیلی وهم انگیز بود
اطراف مه
دره های محو
کوهها یخ بسته تر از سنگ و نامعین
بوته ها و درختها بلورآجین
انگار یک دنیایی حد فاصل دنیایی کنونی و آخرت
کمی نزدیک تر به این دنیا البته
هیچی قابل اطمینان نبود
و هیچی خشن نبود
و هیچ چیز گرمی هم وجود نداشت
اولین باره که میرسم جایی که بجز خونه مونه و احساس خونه بودن میکنم
فکر نمیکردم برای سوویتم دلتنگ بشم
اما شدم
با همه مشکلاتی که اخیرا ایجاد شده
فقط کلی مورچه توی کتریی که الان گذاشتم که چایی بخورم پخته شدن
سریع آب سرد ریختم داخل کتری
اما فکر کنم حسابی زجر کشیدن و مردن
متاسفم به قول خارجیا
و
ناراحتم به قول ایرانیا
خیلی هم متاسف و ناراحتم
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۲۱ ساعت 17:12 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"