غذای جدید

هیچی دیگه
در عکس اون قسمت سمت چپ پتومه
و
مقابلش عکس کراکاته که دستشو زده بود زیر چونه اش داشت نگام میکرد
خونه کراماتی اینا خوابیده بودم
و
صبح قرار بود برم خونه وسایل سفرم به کلات رو بیارم خونه کرامات و از اونجا ماشین بیاد دنبالم برم کلات
قرار بود برای ظهر ماهی هم بخرم
بیدار که شدم عکس کرامات جلوم بود دستشو زده بود زیر چونه ش و با یک لبخند محو نگام میکرد
کم کم هوا روشن تر شد
پاشدم رفتم صورتمو شستم اومدم باز خوابیدم که هوا روشن تر بشه راه بیفتم سمت خونه مون
کم کم هوا که روشن شد پاشدم برم خونه که دیدم حاژخانم کراماتی یک سفره برام گذاشتن
عسل
پنیر
کره
نون خوشمزه کپلی
و...
پریدم صبونه خوردم
حالا کرامات هم از توی عکس داره نگام میکنه
بعد اومدم راه بیفتم دیدم ۹۰تومن بالای سرم روی یک ظرف غذاست
فهمیدم پول برای خریدن ماهیه
برش داشتم
ظرف زیرش توجهمو جلب کرد
نگاه که کردم دیدم یک غذای سبز رنگ با سبزی و کرفسه
چون پولها روی اون بود فهمیدم حاژخانوم اونم برای من گذاشتن
لذا اونا رو هم خوردم
غذای جدیدی بود تا حالا نخورده بودم
نه خیلی خوشمزه بود نه بدمزه
فقط خاص بودم
حالا کرامات هم دست زیر چونه با صبر و یک لبخند محو از توی عکس داشت نگام میکرد
از خونه رفتم بیرون
ظهر با وسایلم و ماهی برگشتم خونه حاژخانوم
کلی حرف و اینا زدم با حاژخانوم
بعد از مدتی گفتم چه صبونه خوبی بود
اون غذاها چی بود؟
حاژخانم گفتن کدوم غذاها؟
گفتم همونا که زیر پولا بود
حاژخانوم دویدن سمت ظرف مذکور
گفتن اوناها رو هم خوردی؟
گفتم اره!
گفتن خدا نکشت
و
در ادامه گفتن
اونا سبزی سرخ کرده بود برات درست کرده بودم ببری با خودت کلات بذاری فریزر گهگاه خورشت درست کنی باهاشون
ما اینیم !
از شکم گذشته به حق پیوسته!
دیدم یک مزه خاصی میدن ها!!!
حالا کرامات هم دست زیر چونه و یک لبخند محو همونجور داشت نگام میکرد
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"