پیش از اینها روحم به اندازه این استیکر شاد و احمق بود

همینکه بدون کشیدن کارت سوار اتوبوس میشدم خوشحال میشدم

همینکه کرامات میومد دنبالم میرفتیم دور دور و بعد هم خونه شون میخوابیدم راضی بودم تا صبح دنیا مال من بود

همینکه میرفتم درمانگاه و از توی یخچال حلوا میخوردم و خانم وجدانی نمی فهمید بیشتر از عشقم به حلوا کامم شیرین میشد

همینکه دکتر پورحاجیان صدبار میگفت اسم محلولی که کلیندامایسین داره چیه؟ و من هی می گفتم مریض اومد توو و مریض که میرفت بیرون روی اون صندلی زرد دستامو بهم میفشردم و خدا خدا میکردم سوالش یادش نیاد که دوباره بپرسش

همینکه میرفتیم خونه خانم موفق با بچه ها میخوابیدیم و با زینب و مهدی بازی میکردم حظ میکردم ولو اینکه مجبور بودم کابینتها رو تمیز کنم و اتاقا رو جارو کنم

همینکه با لیلا میرفتم خوابگاه و از جلوی نگهبان رد میشدم و منو نمیدید حس داشتن نیروهای ماورایی برای دیده نشدن منو به عرش میبرد


همینکه میرفتیم کاشمر توی یک برنامه شعر میخوندیم و خانم رجایی ۱۰۰ تومن بهمون میداد و توی ون با خوشحالی بر میگشتیم مشهد برام کافی بود

همینکه میرفتیم با کرامات دوچرخه سواری و هیچوقت یاد نمیگرفتم برام به اندازه موتورسواری هیجان داشت

همینکه صاحبی برامون پیتزا میخرید کلی خوشحال میشدیم که از یک پسر میتونیم خوراکی بگیریم و هیچ توقعی هم ازمون نداشت

همینکه با خانم میرزایی میرفتیم اردو و تجربه های جدیدی از زندگی و شادی رو حس میکردم و مجبور نبودم موضوع شعرها و افکارم رو در حضورش تغییر بدم و خودم بودم خیلی مسرت بخش بود
همینکه سعید شاد رو میدیدم قلبم میزد
همینکه سیدمهدی شعر عاشورایی اروتیک میخوند و فضا رو میترکوند
همینکه با علی پیک پنک بازی میکردیم
همینکه مرصعی سیاه بود
همینکه ممدحسین سفید بود
همینکه با آخوندی قهر میکردم
همینکه آخرتی میخواست از شعرم ایراد بگیره و اثبات کنه رباعیام ضعیفه
همینکه استاد کاظمی میگفت شعرای خانم رضوان متفاوته
همینکه با آقای سپاهی میرفتیم شعر کودک بداهه میگفتیم و هر هفته یکی شیرینی میاورد بجز من

همینکه دکتر منوری توی کوچه و خیابون پی من بود که بفرسته منو طرح و من در میرفتم که نبینم

همینکه از تهران زنگ میزدن که برو تسویه حساب کن مدرکتو بگیر وگرنه دیگه مدرک پزشکی بهت نمیدیم و من در عین دلهره میگفتم بی خیال تا دکتر منوری هست هیچکس نمیتونه سر من بلایی در بیاره من مدرکمو نمیگیرم

همینکه مامانم سالم بود مثل شییییر سر من عربده می کشید و من هم میترسیدم و هم گوش به حرفش نمی کردم و بعضا جلوش سجده میکردم که خندش بگیره بذاره با بچه ها برم بیرون 


چقدر دوست داشتم اون دوران رو

الان چی دارم؟
هیچی
یک دکتر هیچی نداره
بجز
سرفه
و
تب
و
شکم درد
و
لرز
و
استفراغ 
و
سوزش ادرار
و
اسهال
و
ماساژ قلبی
و
خط صاف گرفتن برای تایید مرگ
و
از این قبیل

گیرم پول هم داشته باشه

که چی؟
آزادیت رو میدی 
بجاش پول به دست میاری
ولی دیگه شاد نیستی
دیگه ول نیستی
دیگه مجبوری دکتر باشی
لوده بازی تمام

برای سالهایی که هدر دادم و نیومدم طرح خوشحالم
باید حداقل ۱۰سال زندگیمو بیشتر هدر میدادم
شاید بیست سال

آزادی ثروت هست
بدون پول حتی
و
پول اسارته اگر کنارش آزادی نباشه

کجایین روزهای خوب 
روزهای بی هدف سرشار
روزهای بلاتکلیفی شاد
کجایین شبهای آسوده
کجایین دوستهای عزیز و دشمنهای دوست داشتنی