این یکی از خیابونای بیمارستان امام رضاست

الان دارم توش قدم میزنم
و
فکر میکنم چقدر این خیابونها مثل یک شهر خالی از سکنه هستن

انگار 
توی هر مغازه طلافروشی که بری میتونی همه طلاهاشو برداری

اما وقتی کسی نیست که اونا رو ازت بخره یا توی دستت ببینه چندان هم ذوق برداشتن طلا از مغازه های سطح شهر رو نداری

توی این شهر خالی از سکنه

سوار پرایدها یا شاسی بلندهای پارک شده در کنار خیابون که بشی هیچ فرقی نمیکنه

همه مادیات در غیبت سایر  آدمها افت شدید ارزش پیدا می کنن

صدای کلاغها که روی درختهای کهنسال بیمارستان در تعداد انبوده خوابیدن و پی پی هاشون فضا رو پر کرده
هنوز هیچ کدوم از پی پی ها بهم اصابت نکردن

اهسته قدم میزنم و میگم خدایا کجایی؟
بد نبود اگر میشد خدا رو بغل کرد
جمیله رو صدا میزنم
انتظار دارم از پشت درختا دالی کنه
اما این اتفاق نمیفتع
شایدم منو اونقدی که فک میکنم دوست نداره
شاید نمیتونه 
یا اجازه نداره خودی نشون بده
شاید من چشمام قادر نیست ببینه

 دیروز ساعت ۸صبح بهش گفتم میتونی کاری کنی که من دیرتر برم کلات؟ سه ماهه دارم به تاخیر میندازم رفتنمو و دیگه روم نمیشه با مسوولین صوبت کنم از دستم بخاطر این عقب انداختنها شاکی هستن

ساعت ۹ صبح با کمال تعجب از کلات بهم زنگ میزنن و میگن کارشناسامون نیستن 
دو روز دیرتر بیایین کلات

خیلی ذوق کردم
به یکی دو نفر گفتم
با ناباوری نگام کردن
چمدونم
شاید این کرامت ، کرامت کراماتی نیست

همینطور توی دل شب در خیابونهای خالی بیمارستان قدم میزنم 
و
به اشتباهام فکر میکنم
به کوتاهیهای خدا در حقم
به خلقت دنیا
به رضاشاه که این بیمارستان رو ساخته
به خودم که اینجا توی این بیمارستان به دنیا اومدم
به خودم که معلوم نیست کجا و چطور بمیرم
جاده کلات که تلفاتش بالاست

به انرژی ناگهانی درونم که مدام بدنمو فرا میگرفت و میگیره اما در جهت شفای کرامات ازش استفاده نکردم فکر میکنم


نکنه اون انرژی هم توهم بوده؟

نشد یا نخواستم که استفاده کنم ازش؟

به بخشهایی که خالی و خاموشن نگاه میکنم
بخش جراحی
بخش قلب
و
روحهایی که اونجان و سالها قبل اونجاها مردن

به خدا میگم دوستت دارم
با تمام کوتاهیهایی که در حقم کردی
کلاغا یهو پرواز میکنن و صدای پخش شدن پی پی شون اطرافم رو فرا میگیره

اما هیچکدوم از پی پیها به سرم نمیخورن

به خدا میگم 
میشه من دوباره به دنیا بیام؟
توی خونه ای بجز خونواده خودم؟
توی یک خونواده مهربون و گرم و صمیمی؟

بعد میبینم که کارهای کوچکتری رو خدا برام انجام نداده

کراماتی رو شفا نداد
ایضا مامانمو

دوباره میگم خدایا دوستت دارم
تو هم دوستم داشته باش

چیز دیگه ای نمیتونم بگم
گیر افتادم توی سیطره خلقت و قدرتش
و
راه پس و پیش ندارم
فقط میتونم دعا کنم
و
شکربگم
و اون هرکاری بخواد  میکنه
و
من باید راضی باشم به رضاش

بعد از نیم ساعت که هیچ جنبنده ای جز کلاغا اطرافم نبود یک آمبولانس از اون دورها میاد و از کنارم رد میشه 
و
میره به زیرگذر بین بیمارستان قایم و امام رضا تا مریضشو از بیمارستان  امام رضا ببره بیمارستان قایم

امان از این خرجهای بیهوده 
حالا این زیرگذر نبود چی میشد؟
امان از من
امان از کرامات
امان از خدا
امان از کلاغا

کاش یکی از پی پی هاشون توی سرم میخورد
دلم خنک میشد
کلاغه هم حال میکرد
کاش داد میزدم
کاش خدا حرف میزد
کاش زیرگذر بین بیمارستان امام رضا و قایم رو نمیساختن و پولشو میدادن به من
کاش میشد یک سنگ میزدم به شیشه خدا و خدا میومد دم پنجره
کاش این خانم چادری که از دور داره میاد کرامات باشه

#ایواخانوم 


🌺
🍃🌺