کرامات 
از تنهایی می ترسید
توی خونه اگر تنها بود
توی اتاق
توی حوزه

رفتیم تنهاش گذاشتیم
نه توی حوزه
نه توی اتاق 
نه توی ماشین
نه توی خونه

توی یک گودال تنهاش گذاشتیم
ما تا تونستیم بیشتر پیشش موندیم

اما بالاخره تنهاش گذاشتیم

فقط یک خانوم تنهاش نذاشت
گفت تا غروب پیشش میمونه

برای پسرش ازش خواسگاری کرده بود و جواب رد داده بود کرامات

اما هنوز دوسش داشت
مطمینم هرچقدرم دوسش داشته الان دیگه تنهاش گذاشته

مطمینم روح آدما به محض جدا شدن از جسم وسیع میشه
از محدودیتهاش
از ترسهاش
از منیتها
از همه صفات منفی رها میشه
الان دیگه کرامات نمیترسه
الان کرامات چند تا دروغی که بهش گفتم رو لابد فهمیده

و توی دلش گفته ای منیژه,دروغگوی,من

اتفاقا توی این شرایط رهایی از جسم آدمها با گذشت هم میشن

لابد درکم میکنه

به هرحال آدم گاهی مجبور میشه به صمیمی ترین دوستش دروغ بگه
اگرچه دلش نمیخواد
اما شرایط,مجبورش میکنه

خاک به سرم بشه
پارسال در چنین روزی یعنی ۴۸ام مثلا کراماتو تنبیه کردم و باهاش قهر کردم

فک کنم دو هفته هست که شنیدم مریضه
فکر نمیکردم جدی باشه
یکی رفته بود پیشش گفته بود رضوان اومده دیدنت؟
گفت نه
پرسیده بود چرا؟
و اون خیلی نجیبانه روشو برگردونده  و  گفته بود نمیدونم

نمیدونستم که نمیتونه راه بره
نمیدونستم که بدخیمه
نمیدونستم که میمیره

وقتی بعد از یکسال رفتم دیدنش توی بیمارستان
دستشو گرفتم داداشش گفت زهرا منیژه اومده

یهو چشماشو خیلی باز کرد که بتونه منو ببینه
دستمو گرفت گفت کجا بودی منیژه؟

خیلی شرمنده شدم 
واقعا کجا بودم این مدت؟
چمدونستم اگر ۴۸ام قهر کنم باهاش
ممکنه ۴۸ام سال دیگه توی یک گودال تنهاش بذارم؟
مگر آدم یکسال با دوستش قهر میکنه؟
فکر میکردم حالاها حالاها فرصت برای اشتی هست

ولی  دیگه جمیله رو روی دو تا پاش ندیدم که واسته

خاک به سرم