کرامات کاملا بیهوش بود

و به سختی نفس می کشید

رفتم استاد تختشو پیدا کنم

اسمش دکتر حکمت بود

نمیشناختمش

بعضی استادا از زمان ما عوض شده بودن

گو اینکه استادای زمان تحصیل خودمم نمیشناختم بخصوص استادای بیمارستان قایم که فقط دوتا روتیشن اونجا بودم 

بیمارستان امام رضا رو دوس دارم و همه روتیشنام اونجا بود اما قایم رو نه

هربار هم توی عمرم به حضرت قایم متوسل شدم امام رضا جوابمو داد

خلاصه

بهم سپرده بودن که برای خودش آدم عجیب غریبیه  مواظب حرفاش باش

رفتم یک ربع جای دفتر گروه داخلی واستادم

بهم گفته بودن قد بلند و عجیب غریبه

یک مرد سیه چرده قد بلند که روپوش سفیدی دستش بود و با یک اسپری الکل اومد بره داخل دفتر گروه

گفتم ببخشید دکتر حکمت؟!

با عصبانیت گفت خدا لعنتش کنه ! با اون چیکار داری؟! و بعد دو تا اسپری زد توی صورتم

الکلها رو از صورتم پاک کردم  و خندیدم

گفتم نهههه! ایشون استاد تخت مریض ما هستن کارشون دارم

گفت برو بالای سر مریضت الان میام

و یک پاف الکل دیگه به مقنعه و لباسام زد و رفت داخل دفتر

خودش بود

چقدر ظاهرش عجیب بود 

لباسای ساده و یک کفش ورزشی فرسوده با خطهای قرمزززز!

 

منتظرش موندم

زود اومد بیرون

گفتم من اینترن خودتون بودم فارغ التحصیل شدم

گفت بهت نمیاد دکتر باشی

صورتت هم کوشینگویید هست کورتن مصرف میکنی؟! گفتم نههههههه! من استامینوفن هم نمی خورم

 

از قضا مورنینگ شروع شد

هرچی از رزیدنتا و اینترنا می پرسید بلد نبودن و من جواب میدادم

اونا اصلا اشراف نداشتن به آزمایشات و فشار و ... کرامات

اولین مورنینگ زندگیم بود که اینقدر حاضر جواب بودم

شوخیهاش که به زعم خودش جدی بود برای من خیلی خنده دار بود

اما بقیه نمیدونم چرا نمی خندیدن

یا چون دانشجو بودن

یا چون به شوخیهاش عادت کرده بودن

زشت هم بود که من به عنوان همراهی یک مریض بدحال هی لبخند بزنم اما چیکار کنم اینهمه حرفهای جالب دکتر برام تازگی داشت

اما خودش اصلا فکر نمی کرد داره شوخی میکنه

یهو پرسید کانسر چی داره .... گفتم .... گفتم متاستاز داده به ....به ... به ... یهو نگاه کرد به احسان دستاشو به نشونه تسلیم باز کرد گفت اینا رو برای دوستات گفتی یعنی چی؟! جواب ندادم بهش. احسان گفت بله میدونیم خودمون

گاهی یهو توی دل آدم رو خالی میکرد میگفت من اگر ایشون خواهر خودم بود میبردمش خونه

و وقتی ناامید می شدی میگفت لاییک! بی دین! بی ایمان! به قدرت خدا در شفای بیماران ایمان نداری؟!

وسط کار از من پرسید چه نسبتی با مریض داری؟ پرستار حرف تو حرف آورد نشد جواب بدم

بعد

باز به من نگاه کرد

گفت تو هم همسن مریضی؟ گفتم نههههه! من خیلی جووون ترم! ( حالا فکر کنین وسط مورنینگ رسمی بود)

گفت چی کارشی؟ قبل از اینکه من جواب بدم خیلی قشنگ کرامات در حالیکه از صبح کاملا بیهوش بود با چشمهای بسته و خیلی نامفهوم گفت: دوستمه 

همه تعجب کردیم که کرامات یهو حرف زد

 

بعد از نوشتن اوردرها رفت به سمت در خروجی منم پشتش رفتم

رزیدنتا و اینترنها و استاژرها هم پشت سر ما

اولین بار بود که جلوتر از رزیدنتا راه میرفتم

یهو بدون اینکه من چیزی گفته باشم برگشت به سمت من گفت:

فک کردی من عیسی مسیحم ؟!

بعد هم گفت عین اردک اینقد دنبال سر من راه نرو

 

یک مریض بستری اومد جلو و یک شکایتی رو مطرح کرد

شیش هفتا پاف الکل زد توی صورت و بدنش گفت اینو ببرین اتاق فلان

و رفت

 

تا حالا چنین استاد باحالی ندیده بودم

دلم میخواد باهاش دوست بشم

احسان ( داداش کرامات ) هم ازش خوشش اومده بود

مطمینم خود کرامات هم حرفای ما رو شنیده بود و از این استاده خوشش اومده بود

 

 

دکتر فقط دکتر حکمت

استاد البته منظورم بود

محشررررررره!

دلم میخواد اردک بشم همیشه پشت سرش راه برم!

 

کوآک کوآک!