کراکات
بعد از یک سال دوری
شنیدم که مریضه
شنیدم که بیمارستانه
امروز رفتم بیمارستان
توی بخش طب اورژانس روی تخت ۲۲ پیداش کردم
داداشش گفت جمیله ! رضوان اومده
دستش که خونی بود رو دراز کرد
چشمشو به زحمت یک لحظه باز کرد و منو دید با دوتا دستاش دستمو گرفت و با چشم بسته گفت کجا بودی؟
اونقدر نا نداشت که بگه تا حالا کجا بودی
و بیهوش شد دوباره
گفتم بچه ها سلام میرسونن
رجایی
علی
لیلا
سدامین
شیما
دکتر
دیگه جواب نداد
فقط یک ربع بعد پرسیدم چطوری کرامات؟
به زحمت گفت
تنهام نذار
پیشم بمون
و
باز چند دقیقه بعد گفت
پیشم بمون
تنهام نذار
.
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۳۰ ساعت 17:14 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"