یک کتابخونه و مخزن کتاب  توی بیمارستان .... مشهد هست که هر نگهبانی خواسته اونجا بمونه یک شب که مونده از شدت توهمات و سر و صدا متواری شده

همه میدونن که اونجا زمان شاه سالن تشریح بوده

 اینه که دیگه اونجا نگهبان نداره شبا ساعت ۱۲ که خرخونا رفتن درشو میبندن

 بعضیا هم بودن که واقعا چیزهایی دیدن 
 کارمندایی که مدیوم تر هستن  همیشه حضور کسی یا چیزی که مدام لای قفسه های کتاب رصدشون میکنه رو احساس میکنن

من البته چیزی تا حالا ندیدم و نشنیدم

 ولی گویا یک شب یکی از دخترای خرخون پزشکی خواب رفته روی میز عقب سالن و نگهبان ندیدش چراغا رو خاموش کرده  در کتابخونه رو بسته و رفته

 توی باغ به اون بزرگی اینقدر دختره جیغ زده و به این و اون تلفن زده وقتی که بیدار شده که اومدن نجاتش دادن 

خودم دیدم که خوراکیای مریم همچین نمه نمه  از روی میزش ناپدید میشدن
 خودشم بهم چندبار گفته این موضوع رو

جالب اینه که به خوراکیای بقیه کار نداره
 اون جن یا روح لعنتی فقط خوراکیای مریم رو برمیداره
  به مریم گفتم نگران نباش و عکس العملی نشون نده حالا که روی تو زوم کرده بذار نیازهاش بر طرف بشه توسط تو  تا به خودت کار نداشته باشه سعی کن شبا خوراکیای بیشتری براش بذاری ترجیحا شیرینی کاکایویی  و پفک لواشک باشه 
اینجا بود که مریم با کتاب هاریسون افتاد دنبالم و گفت ای روح بدجنس شکمو میکشمت.

 آخه روحی به نام منیژه رضوان هر صبح زود که میومد کتابخونه خوراکیای مریم بیچاره رو میخورد . چه بدجنس

به این میگن سواستفاده از شرایط بحرانی👻 

یوهاهاهاها