وسط ماجراها
از وقتی که دوباره طبابت رو رها کردم خیلی خوشحال شدم
دوباره شعر و اینجور چیزا شروع شد
۳۰۰تومن هم از تهران برام ریختن بخاطر چاپ شعر کودکم در یک کتابی
اولین سفرم امروز به گلمکان بود
خیلی دلم باز شد
تفریح
شعر
شادی
شام
و البته طبق معمول که من در بطن اتفاقات هستم دو نفر رو باهم دیدم و وانمود کردم ندیدم
یعنی باید طرف میومد شب شعر و نیومد بهم گفت کار دارم
بچه ها هم درباره اونو شوهرش داشتن حرف میزدن تمام مدت
و من اظهار بی اطلاعی کردم
با اینکه اطلاعاتی داشتم
چقدر باید حرکتها و معطل شدنها قشنگ تنظیم بشه که در ایستگاه مترو چندین متر زیر زمین صحنه ای رو ببینی و تازه اونا بخوان بیان کنارت بشینن و تا ببیننت جیم بشن و بخندن
همین که خندیدن بهم که یعنی خوب جیم شدیم عصبانیم میکنه
هرچند من این مطلب رو به کسی نمیگم
و حتی به روی خودشونم نمیارم
اما تحمل دونستن این مطلب خیلی اذیتم میکنه
چرا خدا همیشه منو انتخاب میکنه؟
منم که دهنم چفت و بست درستی نداره
به قول خانم م من همیشه در وسط ماجراها هستم و اطلاعات زیادی دارم و خطرناکم
خودمم قبول دارم که وسط همه یا بیشتر ماجراهای شب شعرها هستم
اما این به انتخاب خودم که نیست
الان چرا باید این صحنه رو من میدیدم؟ تقصیر منه که دیدم؟!
از فردا که بچه ها درباره ایشون صحبت میکنن من باید خودمو بچلونم تا چیزی بروز ندم
خب سخته
حتی از چشام و عضلات صورتم معلوم میشه که من چیزی میدونم
خلاصه خدایا
از اطلاعاتم کم کن به اعتقادانم بیفزای
الهی آمین!
هفته های اینده پر از سفر هست
دوباره شروع شد😊
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"