با های های اشک ، هیاهو نمی شود

چیزی بگو به گریه ، که واگو نمی شود

 

کشبافِ صبر ، گردن غم را گرفته است

زیر است غصه های شما، رو نمی شود

 

دستاس را که چرخ دهد چشم نافذت

حتی حریف چشم تو بازو نمی شود

 

وقتی علی در آنسوی آفاقِ زندگیست

یک لحظه روی فاطمه اینسو نمی شود

 

این تکه های ریخته در پای حرمتت

دیگر برای روح تو پهلو نمی شود

 

در گوشه گوشه دل این خانه شلوغ

غمهای فضه  ریخته، جارو نمی شود

 

با هرکسی مباهله شاید توان نمود

فهمیده دست سِحر که با او نمی شود!