من و من کارت

سه تا کلاس بازآموزی بود که امتیاز زیادی داشت و من موقعی که ثبت نامش بود خواب روزگار بودم

دیروز صبح که دیدم ظرفیتاش پرشده خیلی حسرت خوردم

همینطور داشتم حسرت میخوردم  و دوستامم داشتن میخوردن  که یهو یک جای خالی توی سومین کلاس پیدا شد یعنی یک نفر انصراف داده بود

با خودم گفتم چقد من خوش شانسم و زود ثبت نام کردم و در کارنامه م تیک خورد: منیژه رضوان ...طب کار3 .... و ظرفیت دوباره صفر شد

دوستای دیگه م همه ناراحت بودن که چرا ثبت نام نکرده بودن

امروز صبح با خوشحالی بخاطر ثبت نام کردن یکی از کلاسها و ناراحتی بخاطر گم کردن کارت اتوبوسم رفتم کلاس باز آموزی

***

دیشب که رفتم شب شعر

از کتابخونه رفتم و کیف و اسبابامو توی کتابخونه گذاشتم و فقط کارت اتوبوس رو برداشتم که باز برگردم کتابخونه

برگشتنا که یک پرتقال از پذیرایی شب شعر هم داشتم کارتمو به پیشنهاد رضوان گذاشتم روی صندلی کنارم و پرتقالمو خوردم

هی گفتم کارتو فراموش میکنی رضوان! اما منیژه گفت نه فراموش نمی کنه

هی من گفتم این کارت خیلی قدیمیه گمش نکن رضوان!

منیژه گفت حالا قدیمی هم باشه آثار باستانی که نیست خسیس! قیمتی هم نداره ولی به لطف خدا یادمون نمیره برش داریم

رسیدم ایستگاه اتوبوسِ نزدیک کتابخونه  و بدون حرف زدنِ بیشتر با رضوان و منیژه در حالی که محو صدای هایده بودم از اتوبوس پیاده شدم

***

صبح که میخواستم برم کلاس یادم اومد که کارتو برنداشتم کلی کیفمم گشتم اما دریغا ...

توی دلم گفتم لعنت بهت منیژه احمقِ سربه هوا

یا به قول مامانم: مستِ لایعقل!

منیژه هنوز خواب بود و جوابمو نداد مطمینم اگر بیدار بود یه جواب چرتی میداد

 

با چه بدبختی محل کلاسو پیدا کردم

سر کلاس که رفتم دوسه نفر بیشتر نبودن

اونجا بود که فهمیدیم کلاس جابه جا شده

با خدا داشتم همزمان معامله میکردم در زمینه من کارتم که گم کرده بودم

:حذف یک گناه از چرخه زندگیم و پیدا شدن من کارتم

توی فکر بودم که چطور برم محل جدید کلاس که یک آقای دکتر گفت خانم دکتر ماشین ندارین منم همونجا میرم

یک آقای دکتر مسن بودن که معلوم بود چقدر بافرهنگ و خوبه

وقتی رسیدم به ماشینش دیدم شاسی بلنده

تا حالا سوار ماشین شاسی بلند نشده بودم

تازه ماشین آقای دکتر خیلی شاسیش بلند بود!

حتی مطمین نبودم میتونم درشو باز کنم یا نه

اما همه چی خوب برگزار شد و ضایع نشدم

هنوز داشتم با خدا معامله میکردم توی ماشین

من روی اون من کارت حساس بودم چون به هردوشون یعنی منیژه احمق و رضوان سربه هوا سپرده بودم که گمش نکنن

توی ماشین با آقای دکتر خیلی حرف زدیم درباره کارم و اینکه پزشکی رو دوست ندارم

معلوم بود دکتر چقدر با تجربه بود

کاش کمی از علمشو من داشتم

دیگه نمی خواست درسامو دوره کنم

رفتیم و رفتیم

تا رسیدیم به محل کلاس

پیاده که شدیم

بعدش فهمیدم اونایی که فقط کلاس سوم رو ثبت نام کردن امتیاز بهشون تعلق نمی گیره

لذا اونجا بود که فهمیدم اینقدر هم خوش شانس نیستم

تازه بدشانس هم هستم که وقتو پولم هدر رفت

اومدم با گوشیم زود کلاسمو باطل کنم که هزینه ش برگرده

دکتر شاسی بلند پرسید تونستی حذف کنی؟! گفتم نه!نشد!

محل حذف انتخاب قفل شده بود و تعجب کردم که دکتر شاسی بلند از کجا فهمید که من چنین قصدی دارم معمولا پولدارها درک درستی از کارهای اقشار متوسط جامعه ندارن لابد از لباسام فهمیده بود پولدار نیستم

23 تومن برای اون حتما هیچ ارزشی نداره اما برای من 6 تا چیتوز میشه برای یک نفر دیگه چند تا نون میشه

دکتر آدم پولدار و فهمیده ای بود

خلاصه

بعد از چند دقیقه دوباره دست کردم توی کیفم که گوشیمو در بیارم و به دکتر احمدی زنگ بزنم که بگم این چه وضعشه که دیدم کارت اتوبوسم لای آستر کیفمه

و بعد دکتر احمدی هزینه کلاسمو برگردوند

قرار شد یکی از شعرامو برای دکتر شاسی بلند بفرستم و از دکتر خدافظی کردم و دکتر شاسی خیلی بلند موند که در کلاس شرکت کنه چون اون همه کلاسا رو ثبت نام کرده بود

 

 

یکی از ویژگی های خدا اینه که وقتی که کاری برات می کنه که در حد معجزه هست یک فراموشی مختصر بهت عارض می کنه که خیال برت نداره

من مطمین بودم که کارتمو برنداشتم

اما بعد از پیدا شدنش به شک افتادم

هر چند که مطمینم

اما همون انرژی شک اطمینانمو بهم ریخت که حس مستجاب الدعوه بودن بهم دست نده

 

حتما مراقب باشین

خدا مثل حضرت علی میمونه

در حقیقت حضرت علی مثل خدا میمونه

کمکتون میکنه و ردشو گم می کنه که کمکهاشو متوجه نشین

که فکر کنین که شایدم خودم کارتمو توی کیفم گذاشتم

حتی گاهی زمان رو به عقب میبره و شما رو مجبور میکنه دوباره سوار اتوبوس بشین که کارتتونو جا نذارین

دوباره از خیابون رد بشین که تصادف نکنین

دوباره امتحان بدین که قبول بشین

که شرایط طوری بشه که در معامله تون از خدا خواستین

 

حواستون باشه

خدا خیلی مهربون و موذی هست

از لابه لای فراموشیهاتون میتونین متوجه بشین که در لحظاتی از زمان دوبار نقش ایفا کردین

این لحظات لحظاتی هست که با خدا معامله کردین

کارت اتوبوس ارزشی نداره

اما من معامله کردم با خدا

باید سر قولم باشم

دیگه نمی خوام یک لحظه رو دوبار بازی کنم

 

البته خدا همیشه از من بخاطر لو دادن رازای آفرینش شاکیه بعضا دریچه های معجزه  رو بعد از یک لو دادن به روم میبنده

اما من به کارم ادامه میدم که مردم آگاه بشن

خوشحال بشن

امیدوار بشن

مردم این حرفا رو به حساب شوخی میذارن

شایدم توهم

و همین باعث میشه که من بتونم به کارم ادامه بدم

و خدا هم زیاد عصبانی نشه

چون کمتر کسی حرفمو باور میکنه

 

اما من مطمینم که کارتمو جا گذاشتم

توی دور اول نقشم که حتما جاش گذاشتم

 

 

شاسیتون بلند!