دلم خیلی گرفته

از فساد دور و برم

در عین حال فکرم داره وسیع میشه

و دلمم داره باز میشه

کم

کم

 

هرچند من حق دیگران می دونم که هرجور می خوان زندگی کنن

اما وقتی منو وارد ماجرا می کنن اسم رفتاراشون رو فساد میذارم

 

چند هفتع پیش مثل چند سال پیش رفتم بیمارستان بوق که بدم روپوش سفیدمو بشورن و مثل همون دفعه قبل روپوشمو گم کردن

ایندفعه مثل دفعه قبل نکردم و پیگیری کردم

آخرش مسوول اونجا گفت فردا بیایین یک روپوش از قدیمیا بهتون بدم

وقتی فرداش رفتم گفت من کی گفتم فردا بیایین؟! بعد خیره شد توی چشام با خنده گفت شمارتونو بدین هروقت روپوش پیدا شد بهتون زنگ بزنم

 

در صددم برم پیش رییس بیمارستان

 

اما دارم خودمو قانع می کنم که اگر میخوام توی جامعه زندگی کنم این مسایل خیلی روتین هست و باید بگذرم ازشون

منم که پیله و نگذرم توی این مسایل

 

باز جای دیگه که کار می کنی اطرافیان مدام نظرتو راجع به دکترها و رییس اون درمانگاه یا موسسه یا بیمارستان می پرسن

 

اگر خوب بگی میگن دوسش داره

سکوت کنی میگن دوسش داره پنهون می کنه

بد بگی که فلانی چقدر زشت و بی نمکه میرن بهش میگن

 

باید رفتار با مردم رو یاد بگیرم

باید مسایل ناراحتم نکنه

یا باید دوباره برم توی لاک تنهایی خودم یک گوشه بشینم

 

کاش نمازهای یومیه 200 تا بود

حداقل از شر مومنا خلاص میشدم و می فهمیدم فقط با بی نمازا طرفم

فعلا که فقط آدمهای با فرهنگ

فقط

و فقط

 

مومنا و اشرار رو باید بی خیال بشم

امیدی بهشون نیست

اون مومنا هم که خوبن فرهنگشون دست شون رو گرفته

نه ایمانشون