از وقتی که رفتم کلات توی فکرمه که یک خیره به نام بنیاد رضوان راه بندازم و مردم و خیرین هم لابد کمک میکنن و به این طریق به مریضهایی که از خیلی درمانها خودداری میکنن بخاطر مشکلات مالی کمک کنم

البته هنوز هیچ حقوقی نگرفتم

بارها شده مریضا دفترچه کسی دیگه رو اوردن و وقتی که نسخه شون رو توش ننوشتم بدون درمان رفتن

تقصیر منم نیست 
واقعا منم تحت نظر هستم در اینباره

بعد با خودم میگم بنیاد رضوان توش ریا هست نباید اسمی از خودم توی اون بنیاد باشه
اسمشو میذارم بنیاد محبت

بعد هم میگم یه عالمه عروسک میخرم هربچه ای که اومد توی درمانگاه و مشخص بود زیاد اسباب بازی نداره بعد از ویزیتش بهش اسباب بازی میدم

در عین حال کلی داروهای گرون تقویتی توی کشوی میزم قایم می کنم و میدمشون به پیرزنا و پیرمردای کم بضاعت 
که میان ویزیتشون کنم
خلاصه کلی فکر میکنم برای کمک به مردم


بعد یهو دوستم از هلند تماس میگیره و میبینم اونجا استاد دانشگاه شده
توی یک خونه ویلایی کنار استخر دراز کشیده و داره اب اناناس میخوره

بعد با خودم میگم بد هم نیست پولامو جمع کنم برم خارج زندگی کنم

به هرحال منکه نمی تونم فقر رو ریشه کن کنم


خلاصه بین خیریه رضوان  و هلند سرگردونم


خب منم دنیا رو ندیدم می خوام دنیا رو ببینم 

منکه اعلام نکردم میتونم وزیر بهداشت بشم
وزیر مسکن بشم
رییس جمهور بشم

رهبر بشم


من فقط منیژه رضوان خالی هستم
اونا که اعلام امادگی کردن لابد در خودشون دیدن که بتونن به فقرا برسن

من در خودم ندیدم

خلاصه معلوم نیست کدوم وری بشم


یک خیر تمام عیار
یا یک هلندی ایرانی تبار!

خدا عاقبت هممون رو به خیر کنه!!

 

#ایواخانوم