توسع
هنوز حقوق نگرفتم
اما دارم خرج میکنم
دیگه توی کتابخونه هرچی بخوام میخرم و صرفه جویی نمی کنم
بارها میشد که فقط به اونچه مامانم همرام میکرد اکتفا میکردم
و این ریاضت احساس عدم امنیت بهم میداد
همیشه می گفتم اگر مامانم سکته کنه چطور ببرمش بیمارستان؟!
پولش؟!
خرجش؟!
داروهاش؟!
بارها میشد مسافتهای طولانی رو پیاده میرفتم که پول اتوبوس ندم
یا حتی طوری سوار اتوبوس میشدم که کارت نکشم
یکی از آرزوهام داشتن کارت اتوبوسی بود که هرگز تموم نشه
اصلا آرزوم داشتن یک درمانگاه یا کارخونه یا شرکت نبود!
فقط کارت اتوبوس مادام العمر آرزوم بود!
اما
الان که قراره اولین حقوقمو بهم بدن
احساس توسع!
امنیت
رهایی
زیبایی
و
آرامش دارم
لباسایی رو که ارزوم بود بخرم و نمی خریدم به نظرم زشت ارزون و سطح پایین میان
عصبی نیستم دیگه
اما
هنوز دوست دارم تنها باشم
هنوز...
#ایواخانوم
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۹/۲۶ ساعت 11:14 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"