رزق
دو تا پیشی مقابل هم نشسته بودن و توی افکار نامشخصی بودن که از بالای سرشون کلی گوشتی رو که از سلف بیمارستان برای گربه ها گرفته بودم انداختم جلوشون
اصلا توقع نداشتن چنین اتفاقی رو
معنی آیه "و یرزقه من حیث لایحتسب" رو قشنگ جفتشون درک کردن! با تفسیر!
یه بارم بچه ای با مامانش منتظر اتوبوس بود و بچه عقب تر از مامانش بود
یواشکی از پشت و بالای سر بچه بادبادکمو فرستادم جلوی بچه
دو دستی بادبادکو از آسمون گرفت و با مامانش که اصلا بچه و بادبادکشو ندیده بود راه افتاد به سمت اتوبوس
دریغ از اینکه یه ذره فکر کنه منشا این بادبادک کجاست!
قشنگ بادبادکو از هوا گرفت و رفت خونه شون!
#ایواخانوم
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۹/۲۶ ساعت 11:9 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"