کلات
فردا باید برم کلات
مرگمه فقط
انبوهی از مریضهای طلبکار و متوقع در مقابل یک پزشک تازه کار که به جای پزشک خانواده شدن از سر غفلت و ندونمکاری رفته پزشک بیمارستان شده که هم مریض سرپایی داره هم مریض اورژانسی
تازه توی اتاقمم یک موش هست
اولها ازش میترسیدم
اما کم کم دلم براش سوخت
وقتی غذا میخورم بوش هوا میشه و لابد اونم دلش میخواد غذا بخوره
گیر افتاده توی اتاق گشنه و تشنه
کم کم ترسم ازش تموم شد
و به رافت تبدیل شد
ماه قبل اشتباهی چند تا دونه برنج ریخت روی زمین و وقتی برگشتم دیدم برنجا نیستن
موشی همه شون رو خورده بود
اولین بار که فهمیدم اتاق موش داره وقتی بود که وارد دسشویی اتاق شدم که دیدم یه چیزی از دسشویی خارج شد! چند صدم ثانیه طول کشید تا فهمیدم موشه!
خلاصه بچه موش بی پناه و دربندی هست که از سر اتفاق هم اتاقیم شده
این دفعه شاید براش غذا بذارم و چسب موش رو هم ببندم که گیر نیفته
با وجود بچه بودن خوب زرنگه که تا حالا به چسب گیر نکرده
و اینکه
15 ام قراره قسمتی از اولین حقوق رسمی عمرمو بدن
یعنی ممکنه؟!
باورم نمیشه
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"