بچه بریج بود
یعنی پاهاش سمت خروجی لگن بود
و متاسفانه قبل از اینکه اعزامش کنیم داشت به دنیا میومد
یه چیزیش زده بود بیرون
حالا دستش بود
پاش بود
آرنجش بود نمی دونیم
سونو هم که نداشتیم
کوتاهیی اتفاق افتاده بود از سمت مادر یا قضا و قدر
و داشت شرایط به سمت بدی پیش میرفت
که البته نرفت و بچه تا رسیدن به مشهد و سزارین شدن صبر کرد
یعنی ما توو دادیمش و بهش گفتیم اگه مردی باز بیا بیرون و اونقدرا مرد نبود که باز بیاد بیرون
اما در همون گیر و دار وانفسا که استرس به دنیا اومدنش ما رو نابود کرده بود و داشتیم اعزامش میکردیم از اتاق زایمان اومدم بیرون دیدم باباش همچین پاهاشو انداخته روی هم نشسته که نگو
ما هم که اصلا از صبح سرپا بودیم تا شب ساعت 3 بخاطر بچه بریج ایشون شب دوم هم نخوابیده بودیم
حسته
کوفته
و نگران
همچین حرصم در اومده بود از باباش و لم دادنش که گفتم:
بابایی که اینطور پاهاشو روی هم بندازه بایدم بچه ش با پا به دنیا بیاد
همینطور خیره خیره با شک و دو دلی و اضطراب نگام کرد
رد که شدم رسیدم به انتهای سالن میخواستم برم سالن کناری دوباره نگاش کردم
این یکی پاشو از روی اون یکی پاش برداشته بود و به من نگا میکرد که ببینه اینطور نشستن بهتره یا نه!
البته بچه هم بعدش کمی چرخید!
خلاصه فکر نکنین وضعیت پدر بیرون اتاق زایمان روی بچه بی تاثیره
گفتم که در جریان باشین!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"