ایران خاک بر سرت!
دیروز رفته بودم یک فرهنگسرا برای انجام یک فعالیت که به زور بهم محول کرده بودن و دیشب از زیر مسوولیتش در رفتم
نه پولشو می خوام نه مقامشو نه مسوولیتشو
همینطور که اونجا بودم و به بحثاشون گوش می کردم دو تا پیشنهاد دادم که روی هوا قاپیدنش
خیلی دلم برای کشور سوخت یعنی خودشون عقلشون نباید برسه برای انجام پیشنهادهای بدیهی من در حوزه کاری خودشون؟! البته بعضیا میگن حوضه هم درسته
این مجزا از این تریپهای تاسفی هست که همه میگیرن که حکومتو تضعیف کنن یا همینطوری یه چیزی نوشته باشن
واقعا دلم سوخت برای کشور
مسوولینی که ذره ای به فکر عمیق عمل کردن نیستن
صرفا رزومه باید پر کنن و چاره ای هم نیست
چون بالادستیهاشونم همینو میخوان که به بالادستیهاشون نشون بدن نتایج صوری کاراشونو
حالا در همون زمینه رزومه پر کردن هم میشه مانورهای قشنگی داد
خیلی ساده
اما فکر کنم کوچکترین استعداد ایده پردازی رو ندارن
بیشترشون فقط تعهد های خیالی دارن
بعضیاشون واقعا تعهد دارن
خیلی کمترشون تخصص با یا بی تعهد دارن
کمترکمترشون تخصص و استعداد رو باهم دارن بی یا با تعهد
خلاصه آدمهای کمیو دیدم که حضورشون برانگیزنده و موثر باشه
چند تا رو میشناختم که به واسطه همین رزومه کار کردن سیستم از کشور رفتن
منم محتملا بارمو جمع کنم میرم
الان کمی شرایطو سبک سنگین کردم توی یکی از بیمارستانها دیدم تا رسیدن به ریاست یک بیمارستان توی مشهد راه درازی ندارم
اما نمی خوامش
من حالم بهم میخوره مثلا ریاست بیمارستان امام رضا با من باشه
حالم بهم میخوره اینهمه ضعف پشت قباله من باشه
من همونطور که محیط رو برای بیمار و همراهی و پرسنل شاد می کنم و یک بیمارستان منحصر به فرد تحویل شهر میدم همونطور هم اگر کسی یک دقیقه دیر بیاد سرکارش شیش تاش میکنم
اینا غمگین و بی نظمن
ما می خواییم منظم و شاد باشیم
خلاصه
چرا اینقدر شماها بی استعدادین؟!
حالم بهم خورد و واقعا متاسف شدم
قلبا متاسف شدم
ایران! خاک بر سرت!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"