پریشب یک جلسه مولودی دعوت بودیم که یک حاج خانوم که تقریبا غیبگو بود هم دعوت بود همونجا

اخلاقش جوریه که یکدفعه چشمش به یکی که میفته میگه:

تو چرا فلان کار رو فلان روز کردی؟!

یا

تو چرا به شوهرت نگفتی میای اینجا و اومدی اینجا؟!

 

خلاصه ازش میترسیدم که روبه رو بشم باهاش

 

توی اتاقی نشسته بود و من هر بار از جلوی اتاق رد میشدم سریع رد میشدم که چش توو چش نشیم و چیزی از اسرار منو جلوی بقیه نگه

یه بار که داشتم از جلوی اتاق با سرعت برق رد میشدم و توی اتاق رو داشتم نگاه نمی کردم ! بچه ها که در حال بازی بودن پریدن جلوم. آقا هرکار کردم از جلوی در اتاق رد بشم همونجور جلوی در اتاق متوقف شده بودم و نمی تونستم از جلوی چشمای معصومه خانم بگریزم که اسرارم رو نگه

 

می دونین وقتی منو دید چی گفت؟!

خیلی فضولین!

هیچی نگفت خدا روشکر

همیشه هم چیزی نمی گه. گاهی یه چیزهایی متوجه میشه و بروز میده، نه همیشه

 

فقط موقعی که پول تبرک به همه میداد جرات کردم بیام جلوش، چون دور و برش شلوغ شده بود

 

وقتی که به همه پول میداد نوبت که به من رسید بهم گفت: به شرطی بهت پول میدم که خرجش نکنی ها! منم گفتم باشه!

آخه عادتمه پول تبرک سیدها رو که نگه میدارم اگر احساس کنم خاصیت ماورایی و تبرکیِ چندانی ندارن میرم باهاشون پفک میگیرم!

خدایی یه چیزایی حالیش هست حاج خانومه! وگرنه بین اون همه آدم چرا به من  گیر بده و بگه پول رو خرج نکنی؟!