یک عروسک جنی از یکی از دوستان امانت گرفتم که یک مدت صوری مال من باشه

 

شبش خواب دیدم نصف شبه و توی یک اداره هستم با شیشه های بزرگ به سمت شهر

بعضی از چراغ ها روشن بود ولی اغلب سالن های اداره تاریک بود

فقط من و یک خانم توی طبقه پنجم بودیم که بچه اش توی اداره گم شده بود

یک بچه غیرعادی و  احتمالا جنی

 

خانومه بهم گفت : همینجا باش برم دنبال بچه ام بعد از اداره خارج می شیم

خانومه رفت و بعد از مدتی بچه در حال اسکیت بازی و آواز خوندن ملایم و نامفهوم توی سالن کناری که تمام شیشه ای بود توسط من دیده شد 

هی دور سالن چرخ میزد و چیزی رو زمزمه می کرد

احساس کردم کار مادرش رو خواسته یا ناخواسته ( بیشتر ناخواسته) تموم کرده

اومدم آهسته از سالن خارج بشم و از اداره بیام بیرون و خودم رو از شر بچه نجات بدم

 

اما به محض اینکه خواستم راه بیفتم با اسکیتاش چرخید توی سالنی که من بودم و گفت نرو نرو 

طوری که نفهمه  ترسیدم و می دونم که چه نیرویی داره گفتم میخوام برم طبقه همکف کار دارم

اما بچه پاهامو دو دستی چسبید و هی التماس می کرد و می گفت نرو نرو بمون با من بازی کن

 

به وضوح احساس می کردم اگر نمونم و بازی نکنم به سرنوشت نامعلوم مادرش مبتلا می شم اما از کجا معلوم که اگر بمونم و باهاش بازی کنم توی بازیش منو نکشه؟!

 

خلاصه همینجا از خواب بیدار شدم!

 

 

1.وبلاگ

2.جیمیل

3.دفتر

4.فلش