تبليغاتX
رضوان
وای!... این بالا اینقد مهمه که آدم نمیدونه چی بنویسه!...آخه چی بنویسم اینجا؟!...
میدونم قرار بود تا۵بهمن به روز نکنم اما از کجا میدونستم ۲تا از دوســــتای

خوبم صاحاب یه نی نی میشن!اصولا مردم توی اینجور موارد با ادم مشورت

نمیکنن بلکه سرخود عمل میکنن اینه که مجـــــبوری زیر قــــــولت بزنی و

واســــه سپاهی کوچولو شعر بگی!

البته مامان باباش از بهترین شعرای کودک نوجوون کشورن و خودشون

میدونن من کارام شعر کودک نیست یعنی شعر کودکام کار نیست!اما

از درویش برگ سبز رو بایـــــد  پذیرفت نباید پذیرفت؟!

به دنیا اومدم پایـــــیز ِ پارسال

چقد با دیدنم کردن همه حــال

من الان هستم اقایی یه ساله

ولی مردونــــــگیم زیر سواله!!!

همیشه پوشکم توش هست پی پی

داریــن چه انتـــــــظاری از یه نی نی؟!               قافیه!!!

به من میــــــــــــگه بابا جونم بی دندون

خودش دستش همش هست توی قندون

می خوام که هی برم پایینو بالا

کمــــــــک کن یاد بگیرم زود تاتا

چقد من روز و شب لالام میایه

تا ویـــــنگم در میاد مامام میایه

به من هی حرف زدن یاد میده ماما

تا الان یاد گرفتم "جیش" و "بابا"!!!

۱.ب.ن:درضمن دیروز (۱۶اذر!)از صرف حلیم ِ مسالمت امیز ما در دانشکده که به همت یکی از دوستان سیــدمون که به مناسبت عید غدیر تدارک دیده بود جلوگیری به عمل اومد!اینو گفتم که روز قیامت مدیون شــــما و شکمم نباشم!

۲.ب.ن:چقد بده توی  جشنواره رضوی شعرت انتخاب بشه بعد ببرنت حرم غذای حضرت بهــت بدن درحــــالی که میدونی اون شعر رو برای امام رضا نگفتی واسه جشنواره گفتی!بعد هی جاهای مختـــــلف حرم رو ببرن نشونت بدن هی از جلوی ضریح و گنبد رد بشی اما بدونی برای چی شعر گفتی!خادم فرهنگی امام رضا بکــــــــننت!اما بدونی...بعد بیای توی وب اعتراف کنی اما بدونی اعترافتم برای جلب توجه و صادق نشون دادن خودته و...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 7:40  توسط منیژه رضوان | 
یک لقمه بی شبهه و شک خواهی خورد

از دولــــــتِ خود نان و نمک خواهی خورد

یک تــــکه یــــــخ از مـــال خلائق بــــردار

تا ســــــــــال دگر آب خنک خواهی خورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:34  توسط منیژه رضوان | 
خجالت میکشم آدرس وبم رو به مامانم یا قوم و خویشا بدم

این نشون میده خودم رو به دروغ به اونها معرفی کردم!

 

خجالت میکشم دوستام بعضی چیزا رو دربارم بدونن

این نشون میده درباره خودم بهشون دروغ میگم!

 

بعضی وقتا از خودم خجالت میکشم

این نشون میده که حتی به خودم هم دروغ میگم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:30  توسط منیژه رضوان | 
قصد دارم که روی بوم دلم

طرحی از زندگی رقم بزنم

بعد ازاین شخص دیگری باشم

اسم و رسم نویی بهم بزنم

با خدا صبحها هوا بخورم

در خودم عصرها قدم بزنم

عشق را باعسل بیامیزم

شعر را در شراب هم بزنم

کم و بیش ِ من و تو یکسان است

پس چرا حرص ِ بیش و کم بزنم

دل به دریای دخترم باید

سر به احساس همسرم بزنم

بشوم شاعر و بجای ورق

روی گلبرگها قلم بزنم

گاهگاهی که آفتی آمد

به درخت خیال سم بزنم

هر زمان عشق رفت و عقل امد

دست بر دامن دلم بزنم

به درختان ده شراب دهم

روی احساس غنچه نم بزنم

پای سرو و چنار بنشینم

حرف با بیدٍ محترم بزنم

بشوم لال اگر که بعد از این

حرف از دشمنی و غم بزنم

بوم و رنگین کمان من کو؟تا

طرحی از زندگی رقم بزنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:51  توسط منیژه رضوان | 
تو مشــــــــــــتری دائم دکّان منی

از جمــــله بیـــچـــــاره ترینان منی

دیروز دکـــــــــــان خاطرم ابری بود

امروز به صرف عـشق مهمان منی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:2  توسط منیژه رضوان | 
امشب به زیر بارش لطفی خداییم

نی نامه خوان مرثیه ای کربــلاییم

 

نقبی زدم به یاد تو تا چشمه حیات

انگار از دوچشم دلم می چکد فرات

 

این واژه های بی غل و غش صاف و ساده ریخت

اشـــــــــــکی شد و زچشم قلم بی اراده ریخت

 

کم کم وجودِ سنگِ دلم نرم می شود

دستم برای رقص قلم گرم می شود

 

مرغ خیال خسته من روز و شب برو

تا سالهای شصتم هجری عقب برو

 

تا ان زمان که ناله بر ایـــد از اسمان

تا ان زمین برو که ستم دیده از زمان

 

اوراق روزگار جـــــهان را سیاه کن

قدری گناه شب زدگان را نگاه کن

 

بر روی مشک خسته ببین اشک اب را

اشکی که خیس کرده رخ مشک اب را

 

مـردی میان خیل بـــــــــــــنی فتنه پا گذاشت

برگشت و دست حضرت خود را به جا گذاشت

 

بابا بیا که مشک ستم تاب می خورد

از اشک چشم تشنه ما اب می خورد

 

بعد از تو حرف هرکه زد از هیمه می زند

اتش به گرد خیـــــــــــمه ما خیمه میزند

 

اهل حرم دچار غمی بی نهایتند

در انزوای غربــــت شام اسارتند

 

کم از شمار غصه ما غم نمی شود

غم از شمار غصه ما کم نمی شود

 

غمگین به رنگ و هیات خون می دود فرات

تا انتـــــهای مرز جــــنون می دود فـــــرات

 

بعد از شما لبی بجز از اشک تر نشد

خونی ز خون گرم شما سرخ تر نشد

 

سجاده نـــــــــگاه دلم را نظاره کن

تسبیح اشکهای دلم را شماره کن

 

عقل جهان به خیر و خوشی قد نمی دهد

عالم به ما بــــجز خبـــــــــر بد نمی دهد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:43  توسط منیژه رضوان | 
.....=ببین دندونام چقدر سالم و تیزن بیام گاز گازیت کنم؟!

....=نه بابا! من اصلا قصد ازدواج ندارم!

....=بذا فوتت کنم آتیش عصبانیتت خاموش شه!

....=اینو نمیتونم توضیح بدم چون باید ایکون تمام قد باشه تا مطلبو بگیرین واضح هم بخوام بگم امکان فیلتر شدن هست!

....=نه!دیگه به من فیلم هندی نشون نده!

...=ای بابا!گفتم که قصد ازدواج ندارم!=چی؟تو هم قصد ازدواج نداری؟!

....=wc

....=بردن مادر شوهر به بیمارستان!

....=سالم برگشتن مادر شوهر از بیمارستان!

....=فراموش کردن تیک زدن یه کامنت خیلی خیلی خصوصی!

 ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:8  توسط منیژه رضوان | 
یکی از پسرای خیلی محجوب شعرمون(مگه من شمارمو به غیر محجوبا

میدم؟!) سر یه موضوع ادبی هی اس میداد و از من اس دریـــافت میکرد

قبلا هم گفته بود که گوشیم نمیدونم چه ارتباطی با کشورای عربی داره

 که "پ" "ژ" "گ" و "چ" نداره اما مــــگه من چیزی یادم می مـــونه. بحث

حسابی بالا گرفته بود و جدای از اعصاب خردی بحث هی "ب"نوشتنش

جای "پ" و "ک" نوشتنش جای "گ"بیشتر اعــصابمو خرد میکرد بالاخره

حوصله ام سر رفت و گفتم: ....درثانی اینقدرم جای "گ" "ک"و جای"پ"

"ب" ننویس گفت: ...درثانی گفته بودم که گوشیم "گ" و "پ" نداره حالا

تو هم اینقدر بیر نده دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:15  توسط منیژه رضوان | 
امروز استاد فارماکولوژیمون(داروشناسی) بحثی رو مطرح کرد البته خیلی

تکراری اما همچنان لا ینحل:

معتاد بیمار است یا مجرم؟!

الهه گفت : وقتی به سمت ماده مخدر میره مجرمه وقتی معتاد شد بیمار

زهرا :تا وقتی که تصمیم به ترک نگرفته مجرمه وقتی که تصــــمیم گرفت

بیمار

مرتضی:مجرمه

امین:بیماره

از آخر کلاس مهسا:تا جرمی مرتکب نشده بیماره

من:بیماره اما باید به خودش بگیم مجرمه تا به روش بالا نره(راستش

نگفتم اینو توی دلم گفتم!)

جواد:به بستر اجتماع باید دقت بشه...

یکی از دخترا: ...

یکی دیگه از پسرا: ...

من:جرم و بیماری همپوشانی دارن و قابل تفکیک نیستن(اینو واقعا گفتم)

استاد خیلی تشویقم کرد و گفت خب ادامه بده اما من حرفم ادامه نداشت

که!!!

بالاخره با من من گفتم : هرکسی وقتی که به یک بیماری مبـــــتلا میشه

 بخاطر کوتاهی هایی که در حق خودش انجام داده تا بیمار شده مجرمه و

هر مجرمی درصدی از بیماری رو داره که به سمت جرم رفته!(نمــیدونم از

کجا ایناها رو در اوردم خدا بعـــــــضی موقع ها همچی تابلو به ادم کمــک

میکنه *که یکی مثل من که کم ظرفیته ممـکنه ادعای نبوت کنه! حالا من

 که فعلا تصمیمی در این رابطه ندارم!)

البته استاد ایراد وارد کرد که شاید بیماری فرد ۱۰۰٪ ارثی باشه اونـــــوقت

مادرش مجرمه؟! یکی از پرحرفای اخر کلاس گفت : نه بـابـاش! و هـــــمه

خندیدیم

***

اما من خودم چایی خوردن زیادم  رو نمیتونم ترک کنم حالا میـــخواد مجرم

باشم میخواد بیمار در هر صورت درود بر چایی داغ و پر رنگ!

*اوردن ۲ حرف ربط "که"پشت سر هم ازجهت ایجاد فضای طنزگونه بوده و با اشراف و کاملا  اگاهانه

صورت گرفته است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:43  توسط منیژه رضوان | 
همواره نشُـــــــسته جامه برتن داری

زخمی دو سه بر صورت و گردن داری

پایـــت سرکار هست و جیبت سوراخ

اکــــــــبر!نکند تو هم دو تا زن داری؟!

 

به هرحال سعیمو کردم که روی "ش"ضمه بذارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 7:55  توسط منیژه رضوان | 
آنکس که به پا خیـــمه عالم کـــردست،

وز خــــاک من و تو را فراهم کــردست،

آیا به کدام کیــــــــفر و پاداشـــــــــی

پشت من و ابروی تو را خم کردست؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:11  توسط منیژه رضوان | 
دارد درون خــانه ما  لانــــه مورچه

مستاجر همیشه این خانه مورچه

 

آمد به روی قالی و در زیر دست و پا

تنها برای خاطـــر یک دانـــــــه مورچه

 

خود را به جسم مرده جفتش رســــانده است

در زیر پـــــــــای حادثــــه ها   جـــــانِ مورچه

 

با پای کنده جایِ تمارض هنــــــوز هم

نان می برد برای که؟! دیــــوانه مورچه!

 

آدم چه می شود پس از این ناگزیرِ مرگ؟!

بلبل؟!  کلاغ؟!  زنجره؟!  پروانه؟!  مورچه؟!

                       **********************

فحشانه!

کرده بودم چـــــــهار فحش  از بر

"خر" و "گاو" و "پدرسگ" و "انتر"

 

و یـــــکی هم ملیحه یادم داد

از "غلط کرده" یک کمی بدتر!

 

این دو تا هم که ساختِ خودمند

"عنکبوتِ کثیف" و "موش دو سر"!

 

مجتبی هم که قولِ فحشم داد

گفت یک کم بیا جلو گلـــــــپر!

 

یکهو هم کرد بوسم و در رفت

پســر ِ دزدِ بـی پــدر مـــــادر!

انتر=عنتر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:7  توسط منیژه رضوان | 
سوال:فکر میکنین سرکارترین مردم دنیا چه کسایی هستن؟

 جواب : اونایی که سعی میکنن به هرسوالی جواب بدن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:46  توسط منیژه رضوان | 
دیروز بطور ناگهانی متوجه شدم که برعکس تصور همه آقایون از طــلا و

جواهرآلات و لباسای گل منگلی خوششون میاد خانوما از سادگی  موی

 کوتاه و لباسای با رنگ و طرح سنگین. مگـه نه اینکه آقایون طوری لباس

می پوشن که خانــــوما خوششون بیاد و خانوما طوری که آقایون؟!

یه توصیه مادرانه:

همیشه سعی کنین یک آینه ترجیحا نوع مقعرشو توی ذهنتون کاربذارین

و حقایق رو از توی اون نگاه کنین.آخه تصاویر زندگی بطور  معکوس روی

شبکیه میفتن!

چقدر احساس قدرت میکنم وقتی نمیذارم واسه بعضی پستا نظر بذارین خدایی هرچی کمبود توی

زندگی دارم رو فراموش میکنم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:42  توسط منیژه رضوان | 
رویــای مــن درون دل روســتا گذشــــت

با "مهربان" و "فاطمه" و "گلنسا" گذشت

 

هی کوزه کوزه پرشد و هی کوچه کوچه طی

در پای چشمه طـی شد و در روستا گذشت

 

دوشید شیر تازه و نوشید چشمه را

مانند خاک ساده و بی ادعا گذشت

 

مانند کودکــــانه ترین قـــــــصه جهان

بی غصه بی مواجهه با ماجرا گذشت

 

در پای دار قـــالی همســـایه ها بریـد

از جرم داس مزرعه "مش رضا"گذشت

 

همراه کـــوچ بال حواصیــــــلها پرید

در حال همکلامی با بره ها گذشت

 

کوه و کمر  درخت و چمن  خاک و جویبار

هی زوج زوج بر لب من ربــــــــنا گذشت

 

یک بنــــــــــــز دودی آمد و در جاده ناگهان

از متــن شــعر دهـــکده سبــز ما گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:29  توسط منیژه رضوان | 
خواب آلو!

این روزا ساعت ۸ شب خوابم میگیره و تا خود صبح عین جسد میفتم روی

تخت به پیشنهاد دوستان هر شب نه یک فنجون بلکه یک لیوان قهوه سر

میکشم تا خوابم نبره نتیجش این شده که راس همون ساعت ۸ میخوابم

اما عـــادت کردم یک لیوان قهوه هم بخورم بعد بخوابم!

 

علیرضا افتخاری

یه نفر که حالا نمیگم کیه خیلی مادیه(حالا نمیگم پولکیه)و زیاد هم توی

عوالم موسیقی نیست. یه روز رادیو یه آهنگ از افتخاری گذاشته بود که

من به اون یه نفر که داشـــت با دقت و نه با لذت به آهنگ گــوش میداد

گفتم:گوش میدین مامان!افتخاری داره میخونه    اون یه نفر خیلی جدی

گفت:چرا پول نمیگیره بخونه؟!!!

 

آلزایمر

یه پیرمرد همیشه خدا سر کوچه مون میشینه و رفت و آمد همه رو زیر

نظر داره . هـرصبح! که میرم دانشــگاه منو که میبینه بعد از ســـــلام و

احوال پرسی ازم می پرسه:می ری مدرسـه؟ میگم (یعنی داد میزنم):

نه!میرم دانشگاه می پرسه:چه رشته ای می خونی؟میگم : پزشکی

میگه:اووووووووووووووووووووووووه!!!

عصر که بر میگردم سعی میکنم منو نبینه و حتی المقدور از اونور کوچه

رد شم چون اگه ببینم می پرسه:از مدرسه برمی گردی؟ لابد منم میگم:

نه!از دانشگاه بعد اون می پرسه:چه رشته ای می خونی؟لابد منم میگم:

پزشکی اونوقت اون میگه:اووووووووووووووووووووووه!!!

چند وقتم هست که بهم میگه : کوچولو چطوره؟!(اصلا آبرو برام نذاشته تو

محل) نمیدونم چه وقت توی ذهــنش منو عـــروس کرده که  حالا صاحـــب

یه کوچولو هم شدم اما از شما چه پنهون خیلی دلم میخواد بدونم کوچولوم

پسره یا دختر!!!شاید ازش پرسیدم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 7:54  توسط منیژه رضوان | 
آنچه در بادی امر به نظر می اید خستگی مفرط ذهنی دیداری شنیداری

اخــلاقی بشر امروز از مدرنیـــته اخلاق گرای قرن ۲۰ است در حقیــقت

شاخصه ها و کرایتریاهایی که پاتوگونومیک جامعه جهانیست بســویی از

بی سویی متمایل شده است که از پیش قابل پیش بینی بود. حرکت بر

سطح و معناگریزی نوعی از نشاط واقعی یا فرا واقعی را به هـمراه دارد

که در هیچیک از مکتبهایی که پیش از این بر دوش بشر سنگینی میکرد

ارائه نشده بود.

ساختارهای جامــعه از پراکنشی رنج اور لذت می برد و جمـــعیت را به

لجنزاری از تمسخر کشیده که هر کسی را ناگزیر از تبعیت از مکانیسم

ساختارناگرا و ناهوشمند خود میکند.معـــماری نقــاشی شــعر داستان

ســـینما و گاه حتی عــلم در برابر این مکتب خلع ســـلاح شـــــــده اند

 به گونه ای که از ناحیه عقل و فلسفه هیچگونه تهدیدی برای این موجود

مجازی بی تحدید متصور نیست و حتی اگر از بعد انسان شناختی به این

مقوله بنگریم هیچ راهکاری بهتر از بی قانونیی که از ژرفای خویشـتن خواه

 و  خویشتن ستیز  بشر  نشات گرفـته بـرای رفـع تمایــزها و تــفاوتـــهای

ساختارمندی که از قرنها پیش به روی اعتقادات و تجربیات و ادراکات بشر

سایه افکنده بود و او را به حقیقتی ژرف و رنج آور محیط و ســپس محاط

کرده بود و پیش از این توسط بزرگانی مانند "سوسور"تذکر داده شده بود

متصور نیست.

و همین نیازها پیش از انکه در مرحله عمل به تحققی دست یافتـــنی از

ناحیه کردار و خواســـتار ارجاع داده شود زمیـــنه ای فراهم می کنـد که

 فرازمندی های نزدیک نگر و خردورزی های نامتجانس را از حرکتی ذاتی

 و جوهری برخوردار کند که دست نیافتنی نیست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:58  توسط منیژه رضوان | 
هنگام بازگشت ۴۹ گروگان سفارت امریکا از ایران به وطن مردم امریکا

درحالیکه در فرودگاه نیویورک با دسته های گل به استـقبال امده بودند

پلاکاردهایی را حمل میکردند که بر روی آنها نوشته شده بود:

                                                                        U.S.A : 49

                                                                          IRAN : 0

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:23  توسط منیژه رضوان | 
حافظه من زبانزد خاص و عامه کلا اگرچه کشفیاتی درحد نیوتن نــدارم

اما حواسپرتی و باقی نکات منفیم مثل همه بزرگون تاریخ علم و هنـــره

میگین نه این خاطره رو داشته باشین:

توی کتابخونه برای کتکور با یکی از دوستام درس میخوندم البته دوستم

که نبود اونجا همه بچه کنکوریا که از صبح تا شب میان   بخوان نخـوان با

هم دوست میشن. ساعت تعطیل شدن کتابخونه بود و کتـــــــابدار اومد

بهمون تذکر داد ضمن جمع کردن کتاب دفترمون دوستم گفت بذار یه جک

برات تعریف کنم که خستگیت در بره و کرد!

الحق جک بامزه ای بود اما غم اومد توی دلم یه بار نشده بود منم یه جک

کامل یادم بمونه و واسه یکی تعریفش کنم با خودم گفتم اینطور که نمیشه

 از دوستم خدافظی کردم رئوس مطالب جک رو یادداشـــت کردم که فردا

صبح برای اولین کسی که میاد کتابخونه تعریف کنم و طلسم کارو بشکنم

که شکستم اما...

هیچی صبح اولین نفری بودم که وارد کتـــابخونه شدم و منتظر موندم که

شکار از راه برسه و رسید یکی از دوستای کنکوریم بود ضمن یه ســـلام

نصفه نیمه گفتم بیا واست جک تعریف کنم هرچی از اون انکار بود که بابا

بــــذار چند ساعت درس بخونیم خسته که شدیم تعریف کن از من اصرار

بود که نه همین الان.خلاصه حرفمو به کرسی نشوندم و نشوندمش که تا

یادم نرفته جک دیشبی رو واسش تعریف کنم و تعریف کردم

... آی خندید...آی خندید...آی خندید...

منم راضی وتا حدی ازخودراضی بخاطر شکست دادن دیو فراموشیم بادی

 به غبغب انداختم و پرسیدم واقعا اینقدر بامزه بود؟!

گفت: نه دیوووووونه! اینو که خودم دیشب واست تعریف کردم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:21  توسط منیژه رضوان | 
سهراب شهره است و من از او شهیرتر

نوشی به دست من نرسید از تو دیـــرتر

 

مانند اشــــک شـــــورم و مانــــند آه تلخ

از گریـــــه پرگلایــــه تر   از غـــــصه پیرتر

 

در کوره راه مبــــــهم این زندگـــــی شدم

از جـای پای گــــــمشده ای   بی مسیرتر

 

بودست عشق من به تو در پیشـــگاه عقل

از اشتبــــــاه قافیـــــــه ام بی دلیــــــل تر

 

نـــــــــــاز تو و نیـــــــــــاز دلم بیشتر شده

قلبـــــی که قلــــب تر شده   تیری که تیرتر

 

هرگز نبوده خـــــــانه چشــــمم به خانه ای

از خـــــانه نــــــگاه شــــما خوش مسیــــرتر

 

 باریــــد آتش تو به این خـــــــاک و من شدم

از خشـــــــکسال صورت پیــــــری کویـــــرتر

 

از یک وزیــــــــر خستـــــه شدم بی سپاه تر

از شاه کیــــــش و مــــــــات شده بی وزیرتر

 

اری فقیر حسن تو هستم  تو ای خســیس!

خشک است دست لطف تو  چشم فقیر , تر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:22  توسط منیژه رضوان | 
حدودا ۳ سال پیش داشتم از حرم برمی گشتم (قاعدتا پشــت به حرم

حرکت میکردم)البته پیاده که یه اقای ریشو از اون مومنای نور بالا (کنایه

نمیزنم خدایی چهره اسمونیی داشت از همونا که توی فیلـــما به جای

 حضرت عیسی ایفای نقش میکنن)خلاصه یه اقایی با این شمایــــل از

یکی از کوچه پس کوچه های اطراف حرم در اومد و بیدرنگ به رسم ما

مشهدیا اومد به امام رضا سلام بده و با تمام وجود خم شد که یهو منو

جلوش دید که به کوچـــه شون رسیده بودم خیـــــلی بهش برخــــــورد

یه لا اله الا ا...گفت  رو  برگردوند و رفــــت وسط پیـــــاده رو به خود اقا

تعظیم کرد!

خب به من چه!ادم نباید قبل از تعظیم کردن جلو شو نیگا کنه ؟!  (ایکون

کسی که بی جهت بهش احترام گذاشتن)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:19  توسط منیژه رضوان | 
انقباض و انبساط : هیچ توجه کرده اید بعضی از اجناس هنگام افزایش قیمت یک انبساط حجم ناگهانی

پیدا میکنند بعد در طول زمان دچار انقباض تدریـــجی شده و به همان حجم اولیه باز میگردند؟! این عمل

غیرمغرضانه که فقط برای تامین ســـــلامت روانی جامعه صورت میگردد حسنات دیگری هم دارد یکی از

ارزاق عمومی مثل نان را در نظر بگیرید که بعد از انبساط انقباض نیابد در این صورت شما مــی بایست

بعد از این همه ســـــــــال که از تاریخ نان و نانپزی میگذرد نانی به ابعاد یک قالیچه خریداری می کردید!

محکم و سست : هیچ توجه کرده اید که گاهی در باز کردن جلد یا همان روکش برخی از اجناس مثلا

بیسکویت دچار چه دردسری میشوید؟! ودست اخر جـــــــلدشان بسیار فجیع و از نواحیی که نباید جر

میخورد؟!و از سوی دیگر یک کالا مثل کیسه گونی یا کیسه نایلون با گذاشتن ۱ گرم با اغراق و ۵/۱گرم

بی اغراق درداخل انها از هم متلاشی میشوند؟!این نشان میدهد ما تکنــــولوزی محکم کاری را داریم

نهایت مدیران محکم کار را در صنایع سبک و مدیران سست کار را در صنایع سنگین به کار گماشته ایم!

کاریکاتور : هیچ دقت کرده اید بر روی روکش برخی اجناس مثلا کلوچه یا بیسکویت و...تصویر کرم انها

تا لبه شان خـــــــــودنمایی میکند اما بعد از باز کردنشان (مطابق روش بالا که در بخش محکم و سست

ارائه گردید) فقط با کمی کرم درحد یک عدس که در مرکز شان طلاکوبی شده روبرو میشویم؟! من این

را به عنوان یک کلاهبـــــــــــــــــرداری تصویری تلقی نمی کنم  بلکه انرا در زمره هنــــــرهای تصویری از

جــــــمله کاریکاتور طـــــبقه بندی میــــکنم . میــــــــدانید که : هنـــــــر نزد ایرانیــــــــــان است و بس!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:53  توسط منیژه رضوان | 
از خواب بیدار میشوم

اینجا همه چیز عادیست

یقینا خورشید راس ساعت تعیین شده برای روز شنبه مورخه ۹/۸/۸۸

طلوع خواهد کرد

بچه ها به مدرسه میروند

و مردها سر کار

برگها سبزند

اسمان ابیست

و ابرها سفید

کوهها به شکل ۸ اند

ودره ها "وی" شکل

عصر میشود

مردها از سرکار برمیگردند

وبچه ها از مدرسه

یقینا خورشید راس ساعت مقرر برای روز شنبه مورخه۹/۸/۸۸غروب

خواهدکرد

شب میشود

مثل همیشه که در غیاب خورشید انتظار میرود

همه میخوابند

اینجا همه چیز عادیست

ومن

اصلا

نمیدانم

برای چه این شعر را سروده ام!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:34  توسط منیژه رضوان | 
خاک این خطه پر از طعم فراوانی هاست

رونق سفره اش ازبرکت مهمانی هاست

 

اینهمه شعر که هی میچکد از چهره شهر

شاهد شهرت کندوی غزلخــوانی هاست

 

روز روشن دل نورانــــــی شبــــها روشن

بس که در سینه زوار چراغـــــانی هاست

 

پایتخت دل عشاق جهانست و شــکست

نخوتی را که عبث در دل تهـرانی هاست!

 

نه فقط قــبله حاجـــات مســــلمانی مــن

که درش ملجا ترســایی و نصرانی هاست

 

اینهمه مهر و سخاوت   هنر و خوشرویی

نه! تعجب نکن این رسم خراسانی هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:54  توسط منیژه رضوان | 
خونواده مامانم اینا یه جورایین مثلا داییم اجازه نمیده تا اداره هست

زن داییم توی حیاط (تاکید میکنم حیاط!شایدم حیات!)بیاد حالا خونه

 مستاجر پستاجری هم نداره و ایضا پنجره مشرف!

مامانمم خواهر همیشون باشن بدجور مرد ستیزه!بدجور! اگه در ۲۴

ساعت بیشتر از ۳۰ ثانیه جلو اینه توقف کنم شک برشون میداره

(درجریان هستین که تعادل روحی ما دخترا هم چقدر به اینه وابسته

 است)یادمه یه بار ازم پرسید:فلانی چه کاره فلانیه ؟! از دهنم در رفت

که نامزدشه از شدت عصبانیت قرمز شد میدونم چرا .باور نمیکرد من این

کلمات وقیح رو بلد باشم یا جرات کنم به زبون بیارم...

ترم گذشته با "شهرزاد سپیدبر"شاگرد اولمون رفتیم توی یکی از کلاسای

فوق برنامه دانشکده ثبت نام کنیم شهرزاد از بچه های خوابگاهیه

گوشیش هم خراب بود بناچار شماره گوشی منو گرفتن که زمان برگزاری

کلاس رو به من و من به شهرزاد خبر بدم.

چشمتون روز بد نبینه ۱ ماه بعد گوشیمو خونه گذاشته بودم برای جلب

اعتماد مامانم! لاکردارا ورداشتن زنگ زدن به مامانم گفتن: به دختر

خانومتون بگین فلان روز کلاس برگزار میشه در ضمن ایشون به اقای

سپیدبر هم اطلاع بدن!

............................................................................................................

............................................................................................................

...............................................................................................!

این نقطه چینا حرفای مامانم به منه وقتی که از دانشگاه اومدم!

یادتون باشه اگه مادر پدر و همسر شکاک توی خونه دارین حتی المقدور

 از دوستی با اشخاصی به نامهای : شهرزاد فرخ حشمت و الخ که

اسامیشون مشترک بین زن و مرد هست جدا خودداری کنید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:41  توسط منیژه رضوان | 
وقتی که به خانه برگشتم باد و باران شدیدی می امد مانتو و شلوار روی

طناب دست و پا می زدند چای که خوردم باد شدیدتر شده بود شلوار توی

حیات دنبال مانتو میکرد! عصر که از خواب بیدار شدم پشت بوته گل سرخ

پیدایشان کردم حسابی گلی شده بودند فردایش۴تا گیره خریدم یکی به

مانتو زدم ۳ تا به شلوار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:21  توسط منیژه رضوان | 
در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

در

 اینجا اتاقیست با ۲۱ در

و من ۲۱ سالست به این فکر میکنم که

از کدام در خارج شوم!

        

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 7:30  توسط منیژه رضوان | 
من اصولا ید طولایی توی تور زدن پسر کوچولوها دارم!با یا بدون شکلک

دراوردن و گاهی فقط با نگاه کردن توجهشون رو جلب میکنم و اونوقته که

سعی میکنن در حالی که بغل باباشونن از پشت گردنش سرشونو اونقدر

اینور اونور کنن که منی رو که با سنگینی و طمانینه ساختگی از کنار

باباشون رد میشم  با چشم دنبال کنن!

ماه گذشته با دوستم توی داروخونه نشسته بودم که یه پسر کوچولو اومد

روبروم واستاد! کور از خدا چی می خواست...!

منم با انگشت اشاره دماغش رو فشار دادم و همزمان با دهنم بوق زدم!

 بعد گفتم ببین!دماغ دوستم رو که فشار میدم دهنم بوق نمیزنه اما دماغ

تورو که فشار میدم دهنم بوق می زنه!این نشون میده دماغ تو مشکل داره

نه دهن من!

با یه لبخند مامانی و چشمای پر از هیجان تو کف جمله من مونده بود و

چشم ازم بر نمیداشت تا اینکه مامانش اومد دستشو گرفت و از داروخونه

خارج شدن اما منو پسرکوچولو کم نیاوردیم تا جایی که دیوارا اجازه میدادن

چشم از هم بر نداشتیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:8  توسط منیژه رضوان | 
گرما و دود  همهمه  روغن  صدا  کوپن

فکری به حال خردی اعــــصاب من بکن

 

از این مغـــازه اینه و لاک میـــــــــخری

از ان مغازه تربت و سجاده استـــــــن

 

زیباســــت رنگ ابی چشم و طراوتش

با زور لنـــــز رنگی و با بوی ادکـــــلن

 

ان سو موتورسوار ترا دوره کــــرده اند

یک پرده از نمایش برخورد با بتـــــــــن

 

انگار  ـجیغ!ـ  جیــب ترا یک نفر زدست

شاید که ریش داشت و شاید که پاپیون!

 

ماشین بدون پول به مقصد نمی خورد

پای پیاده تاول خود را به پا بکــــــــــن

 

دارد بـــــــــــزرگ میشود و هی بزرگتر

سوراخ کفشهای تو و لایــــــــه ازون!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:13  توسط منیژه رضوان | 
یادم میاد توی امتحانات پنجم دبستان به این سوال که مدفن امام علی بن

موسی الرضا(علیه السلام)کجاست؟پاسخ دادم کاظمین!!!

چون میدونم عده کمی فرانسه بلدن یه نیمچه مطلبی هم به فرانسه

اعتراف کنم تا ابروم کمتر بره!

man dar mashhad be zamin nozole ejlas! farmodam va dar hamin

shahr bozorg shodeh am

لذا در همینجا از زحمات بی شائبه والدینم بخاطر اشنا کردن من با اصول و

مهمات مذهب تشیع کمال تشکر و امتنان را دارم و خیلی دوست دارم در

همین اعترافنامه از خداوند بپرسم که : توقع دارید با این "وراثت و محیط"ی

که در ان پرورش یافته ام چیزی بهتر از این که الان هستم از اب در

می امدم؟!

 

البته نمی دونم صحبت از "وراثت" با کسی که "لم یلد و لم یولد"است و

بحث راجع به "محیط" با یگانه ای که "احد" (نه به اون معنا بلکه به این

معنا!) است اب در هاون کوبیدن است یا ژاژ خاییدن؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:40  توسط منیژه رضوان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه حسن کچل(میوه فروش محلمون) و گفتم:مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین
مشتریا همه زدن زیر خنده و حسن کچل منو بغل کرد بوس کرد و گذاشت روی یه نیمکت شکسته کنار مغازش و گفت: اول یه هندانه شیرین برای دخترم میبرم بخوره بعد یه هندانه میدم ببره!
و بدینگونه است که" هنرمند هرجا رود قدر بیند و بر صدر نشیند"!

پیوندهای روزانه
تبادل لینک موقوف!
فقط آخرین پست برای امر مقدس نظرخواهی فعال است!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
پیوندها
منیژه رضوان
فریدون مشیری
محمد کاظم کاظمی
علیرضا قزوه
مصطفی محدثی خراسانی
علیرضا بدیع
سيد مهدي موسوي
عليرضا سپاهي لايين
محمود اکرامي فر
حميد تقي ابادي
جواد کليدري
قاسم رفيعا
بوالفضول اشعرا
رضا عابدين زاده
ايمان کرخي
سعيد بيابانکي
املت دسته دار
استاد بد پيله
خالو راشد
رضا رفیع
کافه طنز
مهدی استاد احمد
فاضل ترکمن
پیام یزدانجو
زهرا زارعي
سینا نیر
جديدترين و به روزترين مطالب
محمد سعيد ميرزايي
زهرا معتمدی
سجاد عزیزی
شعر خراسان
ارش شفاعی
فاطمه اختصاری
بهزاد خواجات
معلومات عمومی
بروسان
منیژه درتومیان
جواد گنجعلی
عباسعلی سپاهي یونسی
آدم برفي ها
مهدی و پریسان
جواد لگزیان
بیگانه
شعر جوان خراسان
اباصلت رضوانی
حامد علیزاده
گل اقا
میلاد عرفان پور
نعمتی
دیدنیهای حیات وحش
قیصر امین پور
الهام امین
هاشم کرونی
هشت بهشت
بهروز یاسمی
زرویی نصر آبادی
دفتر طنز
الهام میزبان
اطهر سید موسوی
مهری جهانگیر
حسن حسینی
نرگس برهمند
سید ابراهیم نبوی
کلمه
از شنبه
عکس
حسن احمدی فرد
طیبه ثابت
محمد رضا عالی پیام
سهراب
نقاشی های خدا
انجمن ادبی شفیقی
سلام بچه ها
کانون پرورش کودکان و نوجوانان
عمو پورنگ
کاسنی!
صادق هدایت
شاملو
داریوش مهرجویی
عباس معروفی
رضا براهنی
گارسیا لورکا
هوشنگ بهداروند
روزنامه خراسان
جلال کیانی
لغت نامه دهخدا
سید علی صالحی
سهراب سپهری
یداله رویایی
محمد رضا شجریان
احمد رضا احمدی
بهرام بیضایی
بنیامین دیلم کتولی
آیات غمزه
غزل معاصر
شاعر
جلیل صفربیگی
شکیلا و سروناز
زمزمه عشق
بافق موزیک
رنگینک
خاطرات روزانه
راههای موفقیت و خوشبختی
اسدالله شعبانی
سعید
خاله خانباجی
خروج
اوارستان
باد
بهار20
رابطه در دوران قاعدگی
lovely boy
آواژه
عکس2
مهرداد فلاح
احسان برات پور
قول و غزل
وبلاگ
مکتبخونه هالو
یاسچه و یاس!
مهدی آخرتی
روزی روزگاری
مهزاد متقی
سگ وبگرد
محمدهادی حسینی جهان آبادی
جدیدترین اس ام اس ها
نسیم تبریز عکس
هندی ترین عکسها
هیوا
بیت
ذبح گوسفند در فضای مجازی
ویکی پدیا
لانگمن
رسم رفاقت
الیاس علوی
کاریکلماتور و سهراب گل هاشم
مهدی فرجی
صخره های بی ساحل
باغ نظر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM